"بغض چه مزه ایست؟"
طعم اشک هایِ تلنبار شده در پسِ گلو برای هر مخلوقی به رنگِ درد و عمقِ زخم خویش است .
بغضِ اسیر در حلقِ من چو تکه ای ابرِ باردار به دیواره ی حنجره ام فشار می آورد ، مسیرش تنگاست و بارش چون کشتی هایی که در دامنِ لاجوردی ِ زمین به هر سو میخرند، گرانبار !
گلوگیرِ جفاکارِ من لباسی تکه پاره دارد ، تکه ای از پارچه یِ تنش به رنگِ آبیِ حسرت و جزئی عظیم از این پیرهن مندرس ، به رنگِ خونین گشته از قتل عام آرزوهاست .
گاه در ابتدایِ دیواره ی دهان ، مزه ی تلخی شروع به رقص میکند،روشن است که از طایفه ی کیست؛صدایِ زجر آورش در گوشم طنین می اندازد ..حسرتِ لحظه ای زیبارویی و لطافت ،واژگانی که تا به کنون حضورشان را حس نکرده ام .
چند و چندی نیز از ورودشان بویِ تحقیر به مشام خورده ، استحقار از کمبودِ کمال و یادآوری از ناچیزیِ وجود .
بغض ، چه واژه ی سه حرفی عجیبی ، چه پتیاره و چه شایسته ؛ در عجب نمان چرا که بر زبان "شایسته " را روان ساختم چرا که بغضِ متولد شده از دلتنگی و شاید لحظه هایِ نیکِ حیات ،همانند بانویی ظریف است که نوشته هایش چون که غم نامه ای با ملاحضه باشند ، گلو را بر خون آغشته نمیسازند.
اما بغضی دگر که لحظه ی آغازین خود را در آغوشِ غم سپری نموده ، بی رحم و بدمنظر است ...حلق را به نیت جراحت در بند خود میکند.
هرچند که بغض اینگونه است امّا هرگاه به پیشواز م رسید مژده ای از بانویی ظریف نبود،تنها رقصی بود از خون و غم.
به راستی بغض چه مزه ایست؟نمیدانم شاید در گلویِ من؛ به تلخیِ قهوه ای در نیمه شبی که طلوعِ صبحش به سردیِ مرگ یک ستاره است.
هدایت شده از 𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔 ݁˖ ✮ ⋆
جمنای ، زندگیت خیلی حوصله سربر شده. پاشو یه کاری بکن ( مثلا به یکی پیام بده )
هدایت شده از 𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔 ݁˖ ✮ ⋆
جمنای ، یه راهِ بهتر همیشه وجود داره ، پیداش کن.