هدایت شده از 𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔 ݁˖ ✮ ⋆
جمنای ، یه راهِ بهتر همیشه وجود داره ، پیداش کن.
ژرف نقوشی که نقشه ی روحم به عنوان مظهر سرآغاز زندگی رنگدانه های هاله ام حک شده است ، نور را تا به تاریک ترین نقطه ی زغال گشته ی قلبم میرساند ؛ گاهی سرخ تر از سیب های پیر و سالخورده نیروی حیاتم را در رگ ها جاری میسازد و قلم ناخودآگاه در میان انگشتانم پیچ و تاب میخورد .
شیفته و مستِ طرح های رقصان جلوی دیدگانم میشدم و به روح زنده ی رنگ های روانی که چون رود هوشم را مانند ماهی ای پرهیاهو از دستم می ربایند و در خود غرق میکنند ، مینگرم! زنده تر از هرچیزی در جهان بر من می تابند .
اما این شوق و هیجان کوته و گذریست و جانم را نیز با خود برده و باز میگرداند؛ زمانی که جانی ندارم و نقوش زندگی ام هچو گلی پژمرده و نژند همراه با بادی به صحرای اندوه پرتاب میشوند ، دستانم بی عشق میشود و حسادتم رقصان بر این صحنه ی آشوب پا میگذارد تا خودی نشان دهد و خشم ! انیس همیشگیِ حسادت ، دامان پرپیچ و تاب اورا گرفته و حال که نور بر روی آن دو افتاده ؛ مانند دلداده هایی قسم خورده سلاح تیزی را در گلویم میفشارند ، بغض! توانی ندارم تا از روحم حفاظت کنم
باید بسوزم و خاکستر ای شوم ، تا لحظه ی بازگشت نیروی جاودانم
مانند ققنوسی که خرفت میگردد و با آتش نو باز هم جسه ای همانند جوجه هایی که تازه پا بر جهان میگذارند به خود میگیرد و دوباره نیروی پرواز و اوج گرفتن را در رگ هایش حس میکند .
هستی ام در هنرم خلاصه میشود،به این خاطر درد هایم را همچو حرکت مورچه بر روی گونه ام می شمارم و خود را از زیستن دریغ نمیکنم ! تا لحظه ی صعود به آسمان ها با مدادهایی از مغز زغال ؛ به ترسیمِ عالم خواهم نشست ، به رنگ ها جان خواهم داد!
چرا که دلیل وجودم همین است
_رزان