eitaa logo
_مغآزه لبخند فروشی!_.
168 دنبال‌کننده
615 عکس
89 ویدیو
2 فایل
باد تولدش را فراموش کرد. راهِ راتباطیِ من و ستاره هام: https://abzarek.ir/service-p/msg/4305387
مشاهده در ایتا
دانلود
این سه تارو با دوربینم گرفتم
هدایت شده از طلوعِ سرخ
از زیبایی قلمت هرچی بگم کمه.✨
لطف شمارو میرسونه
متن های قدیمی پیدا کردم
ژرف نقوشی که نقشه ی روحم به عنوان مظهر سرآغاز زندگی رنگدانه های هاله ام حک شده است ، نور را تا به تاریک ترین نقطه ی زغال گشته ی قلبم میرساند ؛ گاهی سرخ تر از سیب های پیر و سالخورده نیروی حیاتم را در رگ ها جاری می‌سازد و قلم ناخودآگاه در میان انگشتانم پیچ و تاب می‌خورد . شیفته و مستِ طرح های رقصان جلوی دیدگانم میشدم و به روح زنده ی رنگ های روانی که چون رود هوشم را مانند ماهی ای پرهیاهو از دستم می ربایند و در خود غرق می‌کنند ، می‌نگرم! زنده تر از هرچیزی در جهان بر من می‌ تابند . اما این شوق و هیجان کوته و گذریست و جانم را نیز با خود برده و باز می‌گرداند؛ زمانی که جانی ندارم و نقوش زندگی ام هچو گلی پژمرده و نژند همراه با بادی به صحرای اندوه پرتاب می‌شوند ، دستانم بی عشق می‌شود و حسادتم رقصان بر این صحنه ی آشوب پا می‌گذارد تا خودی نشان دهد و خشم ! انیس همیشگیِ حسادت ، دامان پرپیچ و تاب اورا گرفته و حال که نور بر روی آن دو افتاده ؛ مانند دلداده هایی قسم خورده سلاح تیزی را در گلویم می‌فشارند ، بغض! توانی ندارم تا از روحم حفاظت کنم باید بسوزم و خاکستر ای شوم ، تا لحظه ی بازگشت نیروی جاودانم مانند ققنوسی که خرفت می‌گردد و با آتش نو باز هم جسه ای همانند جوجه هایی که تازه پا بر جهان می‌گذارند به خود می‌گیرد و دوباره نیروی پرواز و اوج گرفتن را در رگ هایش حس می‌کند . هستی ام در هنرم خلاصه می‌شود،به این خاطر درد هایم را همچو حرکت مورچه بر روی گونه ام می شمارم و خود را از زیستن دریغ نمیکنم ! تا لحظه ی صعود به آسمان ها با مدادهایی از مغز زغال ؛ به ترسیمِ عالم خواهم نشست ، به رنگ ها جان خواهم داد! چرا که دلیل وجودم همین است _رزان
هدایت شده از نَوسان.
"درد،بهر چه در حیات می‌تازد؟" درد ، از آن واژگانیست که دریایِ راکدِ تفکرِ ذهن را به اقیانوسی پرهیاهو بدل میکند ؛ درد برضعفِ جسم معنا می‌بخشد یا آشفنگیِ روح؟.روا بخش،تا زین باب طفلِ عقل که در عالم خردسالی خویش خفته ، هشیاری دهم . تا به حال اندیشیده اید که جسمِ خاکی ما چطور به عارضه ای مبتلا می یابد؛ ذره ذره ی وجود ما طیِ دردی که منشاش گمنام است ، بر تخریبی ناگهانی دچار می‌گردد و سپس شاید التیام یابد و یا سوزشِ کالبدش به رفیقی، دشمن نام در آید. گاه که غم بر روحِ آدمی فشاری هم وزن با تک به تکِ اقیانوس هایِ جهان ، واسپار می سازد ، نخستین ایام اشک و پریشانی در بشر شکل می‌بندد امّا چون که عمر قطره ی شبنمی بر برگ کوتاه و گذراست ، این نشانه هایِ رنجش نیز می‌روند و روح چاره ای نداره ، راهی جلوی گام هایش نبست جز واگذاریِ غم بر جسمِ خویش ؛ آن زمان است که دگر اشک و گریه جوابی بر شکایت هایت ندارند ، غم بر قلبت رخنه می‌کند و با آنکه تمام سلول هایِ این ماهیچه ی یاقوت فام زنده اند ، اما دردی بی سابقه گریبان تورو می‌گیرد. آری،درد زمانی آغاز می‌شود که گهره ی آدمیزاد دیگر بردباری خویش در مقابلِ آغوشِ مرگبار غم را از دست می‌دهد. و آن را به جسم میسپارد ، و تو فراموش میکنی رحمِ تولدِ رنجی که میکشی کجا بوده ، رشته های خیال را به این میبافی که شاید به درستی نقشت را در حیات بازی نکرده و دچارِ بلا گشته ام از جانبِ کوتاهی های خویش . شاید به این باور برسید که روح خبیثانه غم را بر جسمِ خاکی و میرایش تحمیل می‌کند اما چنین نیست ، روح نیز دلیلی موجه دارد . کالبد،زندانِ روح است و مرگِ جسم ، آغازِ حیاتِ بی پروایِ روح است ، پاردوکسی در قالبِ مفهومِ انسان
جمنای ، بعضی وقتا واقعا شانس میاری.