هدایت شده از ˒ 𖤐˚.𝖦ᥲ𝗅ᥲ𝗑𝗒
مرکوری ، تو خیلی چیزا پشت سر گذاشتی
چیزایی که واقعاً وحشتناک بودن.
_مغآزه لبخند فروشی!_.
مرکوری ، تو خیلی چیزا پشت سر گذاشتی چیزایی که واقعاً وحشتناک بودن.
Baby,Oh my baby
You're my baby, say it to me
من نمیگم اون اتفاقات وحشتناک بودن ،فقط طوری بودن که وقتی میخوام راجبشون بنویسم ، قلم از غم خشک میشه توی دستم .
_مغآزه لبخند فروشی!_.
ثانیه ها و لحظات ، یکی پس از دیگری بر قطارِ عقربه سوار شده و به سفری دور و دارز و جایی خالی از فهمِ انتها گام برمیدارند،در لحافِ خود غلت میخورم و حدس میزنم گر لحظه ای غفلت کنم و چشم بر هم بگذارم ، افکارم به جسمِ خالی از روحِ ملحفه میخزند و ناگَه به واسطه ی کالبدی که به بردگی خویش درآورند اند ، گلویم را سفت میچسبند تا به شرابِ مرگ سیرابم سازند
به سختی و هزار زحمت قلم و صفحه ای خالی از رنگِ واژه ها یافته ام ،اما انگار کلمات قصدِ هجر از خانه ی پیچ در پیچی که در حصارِ جمجمه است را ندارند ، پس به دامنِ غم چنگ زدم و التماس کردم که زبانِ حالِ من باشد
و او اینچنین روایت کرد و سخن گشود که چگونه گاه ناخواسته به سویم حمله ور میشود وبا سیلِ اشک ، صحرای ِ گونه را سیراب و غرقِ در خویش میکند .
از روز ها و هفته هایی گفت که در کنجِ خلوت خویش رختِ سیاه به تن میکنم و ز آفتاب روی برمیگردانم ، گفت که در آن روز ها کمتر لب را به شوقِ سخنی کوتاه از هم میگشایم .
حرف های زیادی برای گفتن داشت،مثلا با آهی سرد و کشنده از ساعاتی مینالید که اسیرِ درِ خواب بودم و کمتر دل به حیات میدادم .
البته حائز توجه ست که روایتِ او تنها در نیمی از چرخه یِ آشفته ی ذهن من توانا بود ، چرا که هرچه به سمتِ طلوعِ صبحِ ذهن من نزدیکتر میشویم ، غم نیز بیش از قبل رنگ میبازد و به سایه ای نحیف بدل میشود، هرچند که چون غم در جعبه ی مداد رنگیِ احساسات ، رنگِ آسمان را شب را دزدیده ، پس سایه اش نیز لقبِ کمرنگ را به خود نمیگیرد و باز هم حضور دارد.
در آن سویِ چرخه ی ذهن ، خود را میبینم که انگار من است و گویی جهانمان یکسان است ، با این تفاوت که ذهنمان در تضادِ دو اقیانوسِ بهم گره خورده ی شیدایی و غم در شناست
در آن سویِ چرخه خود را میبینم که خواب برایش بی معناست و ساعت ها بی خوابی را به جان میخرد و اعتراضی بر لب نمی آورد و انگار که آتشفشانِ انرژی در دلش شروع به فوران کرده باشد،به هر سویی پروانه وار گام برمیدارد
امّا غم انگیز ترین بخشِ این نیمه ، این است که اگر تا گردن در باتلاقِ آشفتگی ها فرورفته باشد ، هیچ قطره ی اشکی نصیبش نمیشود، گلویش میسوزد، سینه اش سنگین میشود؛ اما دریغ از قطره ای شور که به او آرامش بخشد .
امشب نوشتم ، به لطفِ غم؟یا شاید امیدی برای بهبود، قلم را فشار دادم تا که شاید راه فراغ یابم از این دوگانگیِ افراطی
نوشتم ، شاید که اگر روزی توانِ مبارزه در من رشد کرد و میوه ی پیروزی از شاخه ی روحم آویخته شد ، برگردم و به این منِ آشفته تحفه ای از جنسِ لبخند ببخشم .