_مغآزه لبخند فروشی!_.
ثانیه ها و لحظات ، یکی پس از دیگری بر قطارِ عقربه سوار شده و به سفری دور و دارز و جایی خالی از فهمِ انتها گام برمیدارند،در لحافِ خود غلت میخورم و حدس میزنم گر لحظه ای غفلت کنم و چشم بر هم بگذارم ، افکارم به جسمِ خالی از روحِ ملحفه میخزند و ناگَه به واسطه ی کالبدی که به بردگی خویش درآورند اند ، گلویم را سفت میچسبند تا به شرابِ مرگ سیرابم سازند
به سختی و هزار زحمت قلم و صفحه ای خالی از رنگِ واژه ها یافته ام ،اما انگار کلمات قصدِ هجر از خانه ی پیچ در پیچی که در حصارِ جمجمه است را ندارند ، پس به دامنِ غم چنگ زدم و التماس کردم که زبانِ حالِ من باشد
و او اینچنین روایت کرد و سخن گشود که چگونه گاه ناخواسته به سویم حمله ور میشود وبا سیلِ اشک ، صحرای ِ گونه را سیراب و غرقِ در خویش میکند .
از روز ها و هفته هایی گفت که در کنجِ خلوت خویش رختِ سیاه به تن میکنم و ز آفتاب روی برمیگردانم ، گفت که در آن روز ها کمتر لب را به شوقِ سخنی کوتاه از هم میگشایم .
حرف های زیادی برای گفتن داشت،مثلا با آهی سرد و کشنده از ساعاتی مینالید که اسیرِ درِ خواب بودم و کمتر دل به حیات میدادم .
البته حائز توجه ست که روایتِ او تنها در نیمی از چرخه یِ آشفته ی ذهن من توانا بود ، چرا که هرچه به سمتِ طلوعِ صبحِ ذهن من نزدیکتر میشویم ، غم نیز بیش از قبل رنگ میبازد و به سایه ای نحیف بدل میشود، هرچند که چون غم در جعبه ی مداد رنگیِ احساسات ، رنگِ آسمان را شب را دزدیده ، پس سایه اش نیز لقبِ کمرنگ را به خود نمیگیرد و باز هم حضور دارد.
در آن سویِ چرخه ی ذهن ، خود را میبینم که انگار من است و گویی جهانمان یکسان است ، با این تفاوت که ذهنمان در تضادِ دو اقیانوسِ بهم گره خورده ی شیدایی و غم در شناست
در آن سویِ چرخه خود را میبینم که خواب برایش بی معناست و ساعت ها بی خوابی را به جان میخرد و اعتراضی بر لب نمی آورد و انگار که آتشفشانِ انرژی در دلش شروع به فوران کرده باشد،به هر سویی پروانه وار گام برمیدارد
امّا غم انگیز ترین بخشِ این نیمه ، این است که اگر تا گردن در باتلاقِ آشفتگی ها فرورفته باشد ، هیچ قطره ی اشکی نصیبش نمیشود، گلویش میسوزد، سینه اش سنگین میشود؛ اما دریغ از قطره ای شور که به او آرامش بخشد .
امشب نوشتم ، به لطفِ غم؟یا شاید امیدی برای بهبود، قلم را فشار دادم تا که شاید راه فراغ یابم از این دوگانگیِ افراطی
نوشتم ، شاید که اگر روزی توانِ مبارزه در من رشد کرد و میوه ی پیروزی از شاخه ی روحم آویخته شد ، برگردم و به این منِ آشفته تحفه ای از جنسِ لبخند ببخشم .