از بالای سر همه نگاه میکنم. اونی که با دیدنم قیافش کج میشد حالا میگه "آدم خوبی بود" اونی که وجودش عذابم میداد میگه "دلم براش تنگ میشه" خانوادم میگن "اون آزارش به یه مورچه نمیرسید" در حالی که هیچکدوم ذره ای به "من" ربط ندارن.
جمع خونوادگی رو نگاه میکنم. خاله ها و داییا و بچه هاشون. اونا هنوز جنب و جوش میکنن ، هنوز پشت سر زندایی غیبت میکنن ، هنوز شب عید دور هم جمع میشن.
هیچی با نبود من واینمیسه. هیچی!
فقط "درد من" به یه درد مبهم تبدیل میشه. یه مه عمیق که هیچکس از سرچشمه اش خبری نداره و هر کسی میگه از فلان جا.
ترجیح میدم این مه جلوی چشمامو بگیره ، اما باقی آدما بخاطرش زمین نخورن ...
اینجا هنوزم متعلق به یه روح سرگردانه.
هنوزم گاها کسی نمیبینتش
در حقیقت ، خیلی ها نمیبیننش ، اما خودش رو زیر بار نگاه هزاران چشم غرق کرده
کی قراره بیارتش بیرون؟ کِی قراره بیاد بیرون؟
خدا میدونه ...