شب اینجوریه که انگار بهت میگه
ممنون از اینکه کل روز قوی بودی
حالا وقتشه نقاب قوی بودنتو برداری
و با خستگیات بخوابی ..
آدم فضایی تنها تو اتاقش نشسته بود و کتابشو میخوند...
اونقدر از کتاب می ترسید که رنگش سبز کبود شده بود.
نفس عمیق و لرزونی کشید.
کتاب رو گذاشت رو میز کنارش، پتو رو تا سرش بالا کشید و همونطور که از ترس می لرزید سعی کرد به خودش دلداری بده.
آدم فضایی همش با صدای لرزون تکرار میکرد: نه آدما واقعیت ندارن.
من از دریا میترسم
یه جورایی میشه گفت فوبیا دارم
ولی از طرفی هم عاشق دریام
با اینکه تا حالا نزدیک دریا نرفتم
دریا منو یاد تو میندازه
تا حالا اونقدر زیاد نتونستم نزدیکت بشم ولی
دوست دارم و در عین حال ازت میترسم
✯