دیگه مهم نیس بعدا چی میشه
میخوام با تمام وجود دوست داشته باشم
جدا از غروری که نداشتم میخوام حرف دلمو بهت بزنم
تا هرچند سال هم که نیاز باشه از حرفم پشیمون نمیشم و منتظرت میمونم
بالاخره به دستت میارم
بالاخره با تو به آرزوهام میرسم
میخوام وجودم بشه سرشار از عشق و محبت تو
میخوام فکر کنم تو هم دوسم داری
تو هم روز و شب بهم فکر میکنی
مگه نه؟
✯
تقریباً هرروز انرژی لازم برای کندن کوه رو تو وجودم جمع میکنم تا بتونم تکههای از هم پاشیدهام رو کنار هم بذارم، لبخند بزنم، پروداکتیو باشم، و به زندگی برگردم. تقریباً هرروز با هر درصدی از کیفیت این کار رو انجام میدم. تقریباً هر شب دوباره تکهها از هم میپاشن، تا صبح فردا.
میترسم نرسم
به جایی به کسی به زمانی
میترسم آرزوها و رویاهام رو فراموش کنم
میترسم نرسم به اون کسی یا چیزی که باید بشم
میترسم، از زندگی
از زندگی نکردن
✯
میپرسه: حالت چطوره؟!
میگم: خاکستری؛ فقط بعضی وقتها تیرهتر میشه و گاهی اوقات، روشنتر.
من نه اونقدر حالم بده، که از ادامه دادن دست بکشم؛ نه اونقدر دلم خوشه که به آینه لبخند بزنم.
نمیدونم، شاید معنای زندگی همینه!