جنگل داشت نابود میشد ولی درختا هنوز به تبر رای میدادن؛ چون تبر قانعشون کرده بود که دستهاش چوبیه پس از خودشونه.
اون شب
اون شب زیبا
که فکرشم نمیکردم قراره همچین اتفاقایی بیفته
اون شب رو یادته؟
بهت گفتم ماه رو ببین، چقدر قشنگه..
گفتی آره قشنگه!
اونموقع دلم میخواست بگم ولی تو قشنگ تری، نور وجود تو خیره کننده تره، تو یدونه ای، تو برام باارزش تری
ولی نتونستم
نتونستم بگم و الان همه حرفایی که میخواستم بهت بگم مثل تیغ تو گلوم گیر کرده و هر دفعه که میخوام حرف بزنم انگار دارم خون بالا میارم
کاش میموندی
کاش حرفامو بهت میزدم
✯