• #شما_که_حتما_غریبهاید •
- شبِ سیوپنجم: "قدر خودشو نمیدونه..."
اینکه هنوز هستم را افتخار بزرگی میدانم. چه هستم مهم نیست. همین هستن را پاس میدارم. اما همه اینطور فکر نمیکنند. دستکم دربارهی من. من فیلم زیاد دیدهام و شعر هم کمی خواندهام و خب. بلدم نقش آدمهایی که چیزی بارشان است را بازی کنم. این، آنجاییست که دیگر هستن من انگار کفایت نیست.
ناراضی نیستم از وضعیت. اما در قصهی امروز؛ وقتی نگاه میکنم به انگشتانم و حسی که اینروزها به آن ناکافیبودن میگویند؛ ثانیهای یک بار میرسم به حرف پدرم که میگوید "قدر خودش رو نمیدونه". نمیدانم واقعاً؟ نمیدانم که نمیدانم واقعاً یا میدانم و با اینکه قدرم را میدانم اینچنین میکنم. اما فکر میکنم چیزی این میان درست نیست.
آن هم این است که من شاید چند کلمه از نفر عقبیم بیشتر بلد باشم. اما هنوز چند کلمه از نفر جلوییم کمتر بلدم. ضمن اینکه ما داریم دربارهی کلمه حرف میزنیم. فرم کلی انگشتهای من و نفر عقبی و نفر جلویی بهطور کلی شبیه هماند. راستش من با همهی مانورهایی که در زندگیام روی "انگشتها" دادهام؛ حالا که نگاه میکنم، میبینم این انگشتها را کلمهها باد میکنند و خب کلمهها هم که... هرچه ثقیلتر، باد هوایشان سنگینتر.
حالا دو راه دارم. راه اول مثل دروغ است. مرا کمحافظه میکند. بهطوری که یادم میرود من اینی که میگویم نیستم. این راه این است که این رول را ادامه دهم و با مطالعهی کتب سنگین و در ابعاد گستردهتر، رهبری جمعهای روشنفکرانهی ادایی و تصاحب قلوب در سالهای آینده به واسطهی "کلمه"؛ این انگشتها را خیلی باد کنم و واقعاً تأیید کنم که من باید بهترین باشم؛ چون هستم.
راه دوم هم صادقانه است، هم هوشمندانه، هم منطقی، هم بهلولمآبانه و هم واقعی. اما سخت. خیلی سخت. خیلی خیلی سخت. خیلی خیلی خیلی سخت. خیلی از ادا درآوردن سختتر است. آدمها فکر میکنند بازیگرها واقعاً کار سختی دارند که نقش بازی میکنند. اما کار سخت را کسی دارد که تلاش میکند تا واقعاً در زندگیاش به آن نقش برسد، بیآنکه ادا درآورد. فکر کنم راه دوم روشن شد؛ نه؟
خب. مسلماً انتخاب من این است. اگر به من باشد؛ من هرگز بهترین بودن را انتخاب نمیکنم. چون بهترین بودن به نسبت سایرین، هرگز انتها ندارد. بهترین بودن قدرت میآورد و قدرت، عطش و عطش؟ سرآغاز پستشدن. به همان مرتبهای که آدمی بالا میرود. خب. چیزی که واضح است این است که من نمیخواهم پست شوم.
اما راستش را بخواهید؛ هیچکس باور نمیکند که آقاجان. به والله که هرکسی در خودش، بهترینِ یک چیزیست. این قیاسها که پایان نمیپذیرند هیچوقت. من هم اگر بهترینِ چیزی باشم؛ در قیاس با خودمم. آنطرفتر، دست بالاتریست که رسیدن به آن، آدم را در درازمدت وارد یک بازی بچگانهی مار و پلهای میکند که زدن دارد و سرمایهداروارانه، لهکردن آدمها را سرلوحه قرار میدهد.
راه دومِ من این بوده و هست. اینکه بیآنکه ادایی درآورم، نقش بازی کنم، ماروپله بازی کنم و بخواهم استخوان کسی را نردبان کنم؛ از اینکه امروز فهمیدم چهارم شدم خوشحال باشم و نه برای اینکه کسِ دیگری چهارم شود؛ صرفاً برای اینکه دفعهی بعد خودم سوم شوم تلاش کنم. شاید در عمل تفاوتی نکند. بههرحال اگر فیالمثل منِ چهارم، قرار باشد سوم شود؛ یک نفر سومی اینوسط باید چهارم شود و چارهای هم نیست. اما نیت من، جنس رفتار من، جنس بازی کردن من، جنس چهارم شدن آن نفر سوم و جنس انتخابهای بعد مرا مشخص میکند.
این راه، انگشتانم را باد نمیکند. بلکه آنها را از درون قوی میسازد. شاید خیلی شعاری. شاید خیلی کلیشهای. اما جوهرهی اصلیش در همین است که من در درجهی اول خوشحال باشم از اینکه هنوز "هستم". حالا چه سوم، چه چهارم.
- تریاق | ۱۴۰۵/۰۱/۰۳
🛌 @WasCalm | #شما_که_حتما_غریبهاید
Vertigo In Metro4_5960535225179051407.mp3
زمان:
حجم:
9.5M
• #در_شرایط_حساس_کنونی
- فصلِ۲، طرحِ۱: "کسینیست"
•
*دیگر حرفی نمیزنم. دیگر نخواهم خندید. و این تهدیدی برای... کسی نیست.• 🛌 @WasCalm | #در_شرایط_حساس_کنونی
"سرخی نمرده است!"
- در رسای داغ. داغِ عزیزکان. داغدارانِ عزیزکان. سوگی که سرخ بود و سرخ میماند.کارم پیاده رفتن ریل قطارهاست میلیاردها شمردن سوگِ هزارهاست وقتی ببارد و غم ما شسته - گل شود -؛ شغلم اضافه کردن گرد و غبارهاست چون کس نه در بلندِ نگه خوار میشود؛ پایم خراشناکِ بلندایِ خارهاست گر هم گلایهایست ز گردونهدارها، گویم به گوش هرکه به زیرِ مزارهاست از زندگان توسل بیحاصلی چرا؟ چون مرگ وصلگاه عبورِ قرارهاست آبی اگر که گرم شد از آتش جنون حالا خنک ز مصلحتِ بیبخارهاست؛ یعنی در این میانه اگر حرکتی بُوَد، از سوی یاغیان نه؛ که از سوگوارهاست دیگر نه مانده جلوهی دیگر به خانهای کو جلوهزادهی ثمرِ ریشهدارهاست یاران نویدِ رفتن و نااهلها هنوز امید میدهند که فصل گذارهاست بردهست جامِ مستیِ ایامِ خوبِ ما، جریانِ جوبِ ما که گذرگاهِ خوارهاست این بین، نقشِ هستی ما نیست میشود جز نقشِ او که خونِ دلِ شهسوارهاست نقشونگارِ یارِ من ار خون رویِ اوست؛ خونمویِ او زِ سرخیِ قرمزتبارهاست خون عزیزِ رفته، غزل میشود که این پایان شعرگفتنِ اهلِ شعارهاست نقشونگار سرخِ زمین خشک میشود؛ "سرخی نمرده است!" شعار نگارهاست اردیبهشتِ خوش که بهشتِ بهار بود، شبسوگگاه آهِ عزای بهارهاست آهم که قبل بازدم از دم تباه شد لبخندِ نقرهداغِ من از داغدارهاست این بیتها تلاقیِ ریل است و پایِ من بازندهی مصاف، جنونِ قطارهاست – تریاق؛ - دومِ اردیبهشتِ هزاروچهارصدوپنج. 🛌 @WasCalm | #غزل_نشد_خیال_من
• #شما_که_حتما_غریبهاید •
- شبِ سیوششم: "غربتِ چلچلهها".
دوست دارم یک فیلمبردار استندبای استخدام کنم؛ یک گزارشنویسِ ماهر تربیت کنم؛ یک شبکهی تلویزیونی در اختیار با تعداد زیادی پرسنل مجرب تأسیس کنم؛ یک میکروفون از این خبرنگاری گندهها در دست بگیرم و البته یک تعداد عظیمی هم تماشاگر بنشانم تا در نهایت بروم و درِ همهی خانهها را بزنم و از آدمها در برنامهی تلویزیونی خودم، در شبکهی اختصاصی خودم، با مخاطبین خودم، گزارشی تهیه و پخش کنم با سؤالِ «چی میشه که از خودمون بدمون میاد؟ مگه ما، نمیدونیم کیایم؟ مگه ما بقیهایم؟ دوست داریم نظر شما رو بدونیم در این باره.»
نمیدانم این همه مقدمهچینی و لفاظی و طرح موقعیت برای پرسیدن این سؤال از خودم که قرار است حالا جواب فرضیام را به آن مطرح کنم؛ کار درستی بود یا نه. ولی خب؛ حقیقت این است که یک وقتها کار درستی وجود ندارد. کار غلط و غلطتر داریم. غلط، غلط است و غلطتر درست. من کار غلطتر را انتخاب کردم که درست است. میبینید که. هنوز هم دارم ادامه میدهم خیر سرم. دیگر نمیدهم. برویم سراغ اصل مطلب.
رامش، از خوانندگان محبوبِ من، سالها پیش از این، در قطعهای بحران دشمنی با خود را مطرح کرد و تحت آهنگی با همین عنوان، با بغض فریاد کشید: «دیگه کمکم از خودم بدم میاد.» و کمی پیشتر، ابتدای همین قطعه پاسخ سؤال من را داد که چرا یک آدم باید از خودش بدش بیاید. او گفت: «نمیبینم دیگه هیچکس برای غربت چلچلهها گریه کنه/ نمیبینم که دیگه چشم کسی واسه تنهایی ما گریه کنه.» و فکر کنم میانهی ضبط این وکال، چندباری گریه هم کرد.
خب؛ راستش. شاید دارم زیادی فلسفهبافی میکنم. اما لااقل از دیدگاه من و خانم رامش، حقیقت همین است. آدم همینطوری از خودش بدش میآید. جایی که میبیند نه تنها گریهکنی ندارد؛ بلکه با وجود فریاد اعتراض سر دادن در این باره که "چرا کسی برای غربت و تنهایی من گریه نمیکند؟" هم، باز کسی دو قران ترحم خرج نمیکند که مبادا کم بیاورد.
یعنی در اصل این بد آمدنِ از خود، فقط بحران این نیست که کسی مرا دوست ندارد و فلان. آدمها میتوانند این را بپذیرند و ضمن این، زندگی خوبی داشته باشند. اما وقتی در ادامه، خانم رامش میفرمایند که: «چشم من مثل قدیما نمیخواد مثل ابرای سیاه گریه کنه» یعنی مسئله فقط پذیرش و عدم پذیرش نیست. مسئله، واکنشِ آدمی به مسئلهی "دلسوز نداشتن" است. برخی واکنشهای بعضاً غیرارادی از سوی انسانها به مقولهی تنهایی، برای خود فرد، عذابآور و غیرقابلتحملاند و این اتفاق، زیاد هم میافتد.
مسلماً آدم تنهایی که نمیرود از تنهاییاش به دیگران گلایه کند و از آنها دلسوزی طلب کند و یا صبح تا شب در توقعِ یاری از دیگران گریه کند؛ از آدمی که میرود و این کارها را میکند، ذهن آسودهتری دارد و با خود، خوگرفتهتر مینماید. من، به عنوان آدمی که هرقدر نمیخواهد، غیرارادی میرود و آن کارها را میکند؛ باید بگم ذهن آسودهای ندارم و با خود، خوگرفتهتر که هیچ، خوگرفتهی خالی هم نمینمایم. نه تنها نمینمایم، بلکه فیالذات هم نیستم.
این مصاحبه با آدمها را البته آنقدر ادامه میدهم تا دستهجمعی با تیم و مخاطبینی که جمع کردهام در یکی از روزهای جنگ، برویم زیر آوار و در آن دنیا، با رامش مصاحبهای را به سمع و نظر شما برسانیم که «خانم رامش. من هم به مثابه شما. دیگه کمکم از خودم بدم میاد. ولی... چرا کمکم از خودم بدم میاد؟»
– تریاق؛ ۱۴۰۵/۰۲/۰۴.
🛌 @WasCalm | #شما_که_حتما_غریبهاید
🛌 منقبلازشماخیلی"راحت"بودم.
• #در_شرایط_حساس_کنونی - فصلِ۲، طرحِ۱: "کسینیست" • *دیگر حرفی نمیزنم. دیگر نخواهم خندید. و این تهد
• #در_شرایط_حساس_کنونی
- فصلِ۲، طرحِ۲: "چشمهی حیات"
•
*نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟ در این سرابِ فنا، چشمهی حیات؛ منم.- مولانا. • 🛌 @WasCalm | #در_شرایط_حساس_کنونی
• "مرا به من بخوران!" •
- وقتی داشتم این را مینوشتم فکر کردم که پس از وفاتِ ما، روحِ ما سرگردانِ چه شایعاتیست؟ دربارهی ما چه خواهند گفت؟ آیا شعری، جملهای، مثلی از ما هست که کسی برای دلبری از معشوقش در کافهای، ولو به غلط بخواند؟ ما چه شایعههایی به یادگار خواهیم گذاشت؟و شعرها پی یکدیگر آمدند و سپس صدا زدند سپیدی ربوده خواهد شد دلم زیاد پر است از تو چرخ ناهمگون! لبم زیاد به نفرین گشوده خواهد شد نخوانده ماندهام؛ این من که خوب میدانست چه شعرهای سیاهی سروده خواهد شد چه شعرها که نباید نوشت و بنوشتم چه کارها که نباید بکرد و خواهم کرد جنون و عشق، به این دو چه ظلمهایی که روا نباشد و من هم به هردو خواهم کرد منی که شرطِ حیاتش نوشتن است، ببین که گیر کرده میان "بکرد" و "خواهد کرد" زمان در این دو روایت، روایتِ تو و من مدام روی گرینویچ جابهجا شده است سیاهیِ غزل از قبل بوده یا بیآن که مطلع بشوم هیچ جابهجا شده است؟ شبی که صندلی پشتِ خودرو خوابم برد توسطت، سر این پیچ جابهجا شده است؟ چهقدر حرف نگفتم که صد برابرشان دهندهن به گمانِ اضافه میچرخد حصارِ حرفِ نگفته جهانِ من شده و دروغ بین جوانانِ کافه میچرخد و روحِ من که ندارد توان اثباتی، میان شایعههایش کلافه میچرخد مریضها بنشستند و بهر دلبری از کسی، ز بنده دیالوگ به جعل میگویند گلی که کاشتمش مرده سالها و گلی دگر به نام گل شخصِ بنده میبویند مرا رها کنم ای پیچکِ "نبود" که خار به اتفاق خس از شعرِ مرده میرویند نمانده چاره به جز اعتمادِ کاملِ من به این روایتِ ناقص، به این روایتِ تو مرا به خویش به شک واگذار کردی و بعد، مرا کلافه نشاندی مگر که غایتِ تو، مرا درست روایت کند؛ غزل به غزل، مرا به من بخوران؛ کار، با هدایتِ تو – تریاق؛ - یازدهِ فروردینِ هزاروچهارصدوپنج. 🛌 @WasCalm | #غزل_نشد_خیال_من
🛌 منقبلازشماخیلی"راحت"بودم.
• "مرا به من بخوران!" • - وقتی داشتم این را مینوشتم فکر کردم که پس از وفاتِ ما، روحِ ما سرگردانِ چه
Owdez & Mubie11 - Peydasho - Owdez Mubie (320).mp3
زمان:
حجم:
3.1M