+خب حقیقتا نمیدونم چی باید بگم..
ولی خب ایتا همینه،تحمل کردنش سخت و گاهی غیر ممکنه
نمیشه کاریش کرد..
اگه با یجورایی رفتن از ایتا و کمتر سر زدن بهش روح و روانت رو در آرامش بیشتری قرار میده انجامش بده:]
عمارتمون از الان به بعد به دو بخش تقسیم میشه،ولی آینی یادت نره این گوشه عمارت ماهایی هستیم که نمیتونیم بیایم اونطرف عمارت و کنارت باشیم و باید خودت بیای بهمون سر بزنی
امیدوارم مام بتونیم در آینده نزدیک بیایم اون یکی بخش از عمارت و باهات باشیم:]
سانشاین
-میبوسمتون از دور
به روی جفت چشمام
شماها لحنم، شوخیهام، لاسهام، مسخرهبازیهام و همهچیزم رو بلدید بعد اونا شبیه یه دیوونه بهم نگاه میکنن
+ماند آن شوالیه تنها و سراسیمه
مینگرد به سربازان خود خیره
آن همه عزت و ابهتش پرپر شده
بین جنازه دوستانش گم شده
مگر میشود بدون سرباز خود باز گردد به شهر
مگر میشود یک تنه آورد،این همه جنازه به شهر
خون میجوشد از زمین،بی کس شده
ای کاش هرگز نمی افتاد یاد آن جمله
:«بکشتمت؟هرگز
تا حقارت بچشی
این که جلویم زده زانو
این فرمانده ست؟
سپاهت به کجا رفته؟
حال فرار کن ای بزدل
اگر بینمت بار دیگر
خونت چو خون این مردگان
مینوشم.»
کمرش خم شده از درد
باز گردد به شهر؟
گمانم ترجیح دهد مرگ به این ذلت
بوی چوب سوخته ، خ
-هی، تو مطمئنی نفوذی نیستی و پارت جدید رو جلو جلو نخوندی؟