ببین، من که میدونم حواست بهم هست.
از همهچیز و همهکس هم امیدم بریده باشه نمیتونم از برای تو کلمهی "ناامیدی" رو بهکار ببرم.
امشب قدم اول رو برداشتم. بین خودمو خودت. توام کمک میکنی دیگه، نه؟
ببین منو. این منم. تموم شدم. خالی از هر روح و امیدی. خستهم. درموندهم. دیگه نمیکشم.
ولی همین من اومده پیشت. میخواد بشه اونی که قبلا بود. نمیدونه چطور تلاش کنه یا چه مسیری رو در پیش بگیره. ولی خودش رو در اختیارت میزاره تا تو بزاریش وسط مسیر درست.
قبلا یهبار بهت گفته بودم روحمو ازم جدا نکن. کردی. میدونم، شاید لایق داشتنش نبودم. شاید هیچوقت نتونم اندازهای که "بود" براش باشم. ولی الان، ازت روح نمیخوام. ازت من ِقبل رو میخوام. من ِخیلی وقت پیشا که لااقل ژندگی میکرد. نه اینکه در جواب "خوبی؟" بگه "میگذرونم".
نمیخوام دیگه صرفا بگذره. خستهم از گذشتنا.
من واقعا اغراق یا مبالغه نمیکنم. واقعا تمام صحنههای گذشته مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد میشن و تنها یهچیز رو تو صورتم میکوبونن "دیگه نیست."
از اعماق وجودم اعصابم بابتش خورد میشه. اینکه هر روز هفتهای که جمعهش ختم میشد به خبر پر کشیدنت رو مرور کنم واقعا داره از پا درم میاره.
امیدوارم هیچکس اینجا نباشه که حتی لحظهای درکم کنه چون این باتلاقی که داره منو میبلعه زیادی بیرحمانهست.
من ثانیه به ثانیه دارم به جای خالیت فکر میکنم. نمیدونم تا کی. ولی اگه ادامه پیدا کنه دیگه هیچی ازم نمیمونه.
همونطور که کشتی منو، زندهم کن. تو قدرتش رو داری مگه نه؟ پس زنده کن این لعنتی رو تا بیشتر از این گند نزده به زندگی، آینده، خانواده و همه چیزش.
هدایت شده از عـطرنـعـنــٰــاع
صدام کن آینی، چون چشمهام نگفتههای قلبم رو داد میزنه.