یهچیزی بچهها. حقیقتش من واقعا آدم جالبی برای پرایوت صحبت کردن نیستم.
کاهی اوقات میشه سین میکنم جواب نمیدم، یا اصلا سین نمیکنم، یا اون ریاکتی که باید رو نمیدم.
پرتوقع یا خودخواه نیستم که بگم با همین شرایط گند بازم پیام بدین و و و.
صرفا دارم میگم من همینم. نمیتونم مثل بقیه بیام ریاکت الکی بدم.
که متاسفانه اخیرا برای خشکنبودن حرفام مجبورم انجامش بدم چون حوصلهی خیلی چیزا رو ندارم.
خلاصه بگم. اگر کسی تو این جمع پیوی من رو داره، لطف کنه بلاکم کنه و بیخیال شه. ارتباطش رو در حد همین سکرت نگه داره. اگر هم مشکلی با شخصیت و طرز برخورد من نداره کنچانا اوکیه میتونه ادامه بده.
من از عمو خواستم بزاره چشمهات رو ببینم. همه درحال مخالفت بودن ولی عمو همشون رو کنار زد. دستم رو گرفت و برد بالای اون قبری که عمیق بهنظر میرسید. اون پارچههای لعنتی اندازهی یهمربع کوچیک از جلوی چشمهات کنار رفته بودن و من دیدم. دیدم مژههای بلندت رو حتی از اون فاصلهی زیاد. دیدم که چقدر راحت و عمیق خوابیده بودی. دیدمت.
با وجود اینکه دیدمت هنوزم نمیخوام باور کنم. دلم میخواد مثل جیمین زنده بشی و بیای بگی، سوپرایز! همش یهبازی مسخره بود.