من از عمو خواستم بزاره چشمهات رو ببینم. همه درحال مخالفت بودن ولی عمو همشون رو کنار زد. دستم رو گرفت و برد بالای اون قبری که عمیق بهنظر میرسید. اون پارچههای لعنتی اندازهی یهمربع کوچیک از جلوی چشمهات کنار رفته بودن و من دیدم. دیدم مژههای بلندت رو حتی از اون فاصلهی زیاد. دیدم که چقدر راحت و عمیق خوابیده بودی. دیدمت.
با وجود اینکه دیدمت هنوزم نمیخوام باور کنم. دلم میخواد مثل جیمین زنده بشی و بیای بگی، سوپرایز! همش یهبازی مسخره بود.
دلم برای چشمات تنگ شده. میتونم قسم بخورم تا به حال چشمی به قشنگی چشمهای تو ندیدم.
همیشه وقتی از مژههای بلندت تعریف میکردم یهاخم میکردی میگفتی پاشو برو ببینم بچه. همش میگفتم یعنی چی که خدا انقدر چشم خوشگل بهت داده اصلا مردا خوشگلی میخوان چیکار.
77روز از اون واقعهی لعنتشده میگذره و من حتی ذرهای احساس بهاصطلاح "عادتکردن" نمیکنم.