اومدن گفتن راحت شدی. تو راحت شدی ولی من چی؟ من 79 روزه که شدم شبیه جسمی که روحش خورده شده.
ذره ذره آب شدم. قول داده بودی که میمونی ولی عمل نکردی. پای قولت نموندی.
میبینی منو؟ تموم شدنم رو میبینی؟ متوجهی چقدر خستهم از زندگی و آدمها؟ میفهمی دارم نابود میشم؟
من خستهم بابا. خستهم. گلوم میسوزه چون نمیتونم داد بزنم. چون اتاقم دریا نیست که بلند فریاد بزنم و گله کنم از نبودنت.
زانوهام زمین رو لمس کردن. تسلیم جریان زندگی شدم. کمرم خم شده. چشمهام دیگه مثل قبل نمیدرخشه. لبخندام مصنوعی شدن. روحم، بابا روحم مرده. روحم باهات لابهلای اون خاک سرد دفن شده.
از خواب پریدن اونم به خاطر دیدن یهکابوس مزخرف و گردندرد شدید اصلا شروع جالبی برای امروز نبود.
هدایت شده از Wandering,
این پیام رو فوروارد کنید و عضو باشید
تا بگم یک روز در اردوگاه جنگلی برای
شما چگونه سپری خواهد شد و چنل
تون رو به یک گل افسانه ای تشبیه کنم.
〢صندوق تگ هاتون〢