هیچوقت اون شبی که از پیشت برگشتم یادم نمیره. ساعت هفت شب تو خونهی خالی، تنهای تنها، بلند شدم رفتم حموم و تا تونستم داد زدم. خدارو التماس کردم به بودنت. آب یخ داشت روی سر و صورتم میریخت ولی داشتم اتیش میگرفتم. چون نبودنت رو حس کرده بودم. چون شنیدم که گفت "دیگه کاری از دست ما ساخته نیست". داشتم روانی میشدم. بهقدری عصبی بودم که هروقت به اونشب فکر میکنم تعجب میکنم که بدون هیچ آسیبی ازش زنده بیرون اومدم.
هدایت شده از رآدیو سکوت ؛
دردهایی که به چَشم دیده نمیشدند.pdf
حجم:
40.9K
برای آینی - عطرِ نعنایِ عزیزم و قلب دردمندش. از خدا میخوام رافائل، به غم بیانتهات امتداد و به چشمانِ بیقرارت قرار هدیه کنه 🤍
و با کوزهات اشکانبشر را جمع کن، روزی با آنها بهشت را خواهم شست و در قلب ابرها قرارشان خواهم داد.