یکی از سختترین کارها برام بعد از تو، مرتبکردن اتاقمـه.
گوشه به گوشهی این اتاق گذشتهای که باهم داشتیم رو نشونم میده.
تکتک چیزهایی که توشه داستانی داره برای خودشون که تو محور اصلی ِاون داستانی.
هربار میام اتاقم رو جمعوجور کنم چشمم به قفسههای کتابام میوفته که چقدر سر وصلکردنشون خندیدیم و من غر زدم که طبقاتش کمه و بازم میخوام.
چشمم به چراغ مطالعهم میوفته که هرشب میومدی روشنش میکردی و با یهنگاه به ظاهر اخمو بهم میگفتی ببینم امشبم میتونی بخونیو بترکونی یا نه.
چشمم به میزم میوفته که سر پیچهاش و سرهم کردنش چه بلاها سرمون نیومد. یاد وقتی که میخواستم بلندش کنم و اینجوری بودی که به کمرت فشار نیار بزار کنار خودم انجامش میدم.
چشمم به مانیتور کامپیوترم میخوره که چون مانیتور قبلی یهسری تنظیمات رو نداشت و کهنه بود و ممکن بود چون خیلی باهاش کار میکنم به چشمهام آسیب بزنه عوضش کردی و نشستی تنظیماتش رو جوری که تو شب زیاد به چشمهام فشار نیاد اوکی کردی.
راستی، میدونستی من مفاتیحی که همیشه کنارت بود و کلی پاره شده بهخاطر استفادههای زیادت رو روی طاقچهی اتاقم گذاشتم؟
هربار میام خاکها رو پاک کنم چشمم بهش میخوره و تمام زمانهایی که یهگوشهی خونه میشستی و با قشنگترین لحن و صدا زیارتعاشورا رو میخوندی مثل یهفیلم از جلوی چشمهام میگذره.
تکیزکردن اتاقم شده شکنجه برای روحم. روح ِخستهم که تقلا میکنه تا فراموشت کنه اما چطور؟ چطور میتونم کسی رو که روحم رو رشد داد، فکرم رو پرورش داد و منو به اینی که هستم تبدیل کرد فراموش کنم؟
هدایت شده از ﺁﻳﻣﻰ ✣ 𝑐𝑎𝑙𝑜𝑢𝑠
هدایت شده از الفِ آزادی.
https://eitaa.com/joinchat/2060387919C13bba1821c
تو شبیهِ آدمهایی هستی که غم را فقط حس نمیکنند؛ با آن زندگی میکنند، با آن حرف میزنند، برایش استعاره میسازند و آرامآرام خودشان را لابهلای همان استعارهها پنهان میکنند. انگار یکجایی از مسیر، فقدان برای تو فقط «نبودنِ یک نفر» نمانده؛ تبدیل شده به شکلی از نگاه کردن به جهان. برای همین هم حتی عشق در نوشتههایت بوی سوگواری میدهد. ولی میان تمام این جملههای سنگین، چیزی که بیشتر از همه به چشم میآید، این است که هنوز دلت میخواهد دیده شوی؛ نه از سرِ غرور، از سرِ خستگی. آنجایی که نوشتی «حیف نیست منو نبینی؟» دقیقاً همان بخشِ زندهی تو بود؛ همان بخشی که هنوز، با وجود این همه رنج، دلش میخواهد کسی دستش را بگیرد و بگوید: «نه، قرار نیست تمام این راه را تنها بروی.» و شاید حقیقتِ تلخِ آدمهای عمیق همین باشد؛ اینکه قوی به نظر میرسند، فقط چون مدتهاست کسی نپرسیده واقعاً چقدر خستهاند.
عـطرنـعـنــٰــاع
https://eitaa.com/joinchat/2060387919C13bba1821c تو شبیهِ آدمهایی هستی که غم را فقط حس نمیکنند؛ ب
برای همین هم حتی عشق در نوشتههایت بوی سوگواری میدهد.