عـطرنـعـنــٰــاع
=> 2026/05/14 14:50 → 15:35 | 𝖣︎𝗈𝗇︎𝖾 𝖳︎𝗈𝗍𝖺𝗅︎: 45𝗆︎𝗂𝗇︎
=> 2026/05/17
13:50 → 14:30 | 𝖣︎𝗈𝗇︎𝖾
هدایت شده از 𝖢𝗈𝗆︎𝖾𝗅︎𝗂𝖾𝗌⁷⊙⊝⊜ (No Ailey)
وقتش شده برای 500 تایی اینجا شمع روشن کنم؟! 🕯
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝖨︎𝖿︎ 𝗒𝗈𝗎 𝗁︎𝖺𝗍𝖾 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝗅︎𝗂𝖿︎𝖾, 𝗆︎𝖺𝗒𝖻︎𝖾 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝗅︎𝗂𝖿︎𝖾 𝗐𝗂𝗅︎𝗅︎ 𝗁︎𝖺𝗍𝖾 𝗒𝗈𝗎 𝗍𝗈𝗈.
عـطرنـعـنــٰــاع
معجزه رخ نمیدهد، این تلاش شماست که نتیجه میدهد.
در زمانهایی دور، این تکست، حکم این تکست رو داشت. اونقدری اینجا بودی که یادت باشه؟
-زبان گفتار حرف ِقلبهایی که هیچوقت شنیده نشدن.
-اشکهای چکیده نشده از زخم چشمانی در انتظار، در انتظار یک آغوش.
یا شاید، عمارت بزرگی در کوچه پس کوچه های روستایی در آمستردام، که تبدیل به محلی برای عصرانههای زنانه، ولی پر از اندوه شده
#سربازنعناع
-مرهم زخمهام🌱
-تراپی با اسانس غم
-غرق در غم اما تلاش برای ادامه دادن
-مکانی برای ابراز احساسات عاطفی که با کمی غم و اندوه مخلوط شدن
-آیلی
-اینجا بهم حس خوبی میده اینطوری ام که هیچ کانالی رو چک نکنم اکثر اوقات کانالت رو چک میکنم:))
با غمت گریه ام درمیاد و گاهی که احساساتت رو مینویسی اشکم درمیاد
-وایب قصههای خیالی میده همینطور که هست مثل اسمش " عطر نعناع "
مثل خاطرهای قدیمی ولی شیرین
-کتابخونه ی محبوبی که محل دورهمی های شبانه دخترای قصر بود...شاهزاده قصر هر شب توی کتابخونه میومد و دخترای قصر به دور از جایگاه اجتماعیشون دور شاهزاده میشستن، باهم قهوه میخوردنو از روزشون میگفتن. توی کتاب خونه همیشه نور آفتاب بود و اونجارو گرم میکرد.
اما یه روزه طوفانی پرده های کتابخونه کشیده شد و دیگه باز نشد...باد سرد بین قفسه ها پیچید...همه چی تاریک شد..همه چی سیاه و سفید شد. تا اینکه دخترای قصر دور هم جمع شدن و وارد کتابخونه شدن. اونا شاهزاده رو پیدا کردن که تاریکی دورش رو گرفته بود...
اونا شاهزاده رو پیدا کردن که تاریکی دورش رو گرفته بود پس همه دورش نشستن،یکی عود با عطر نعناع روشن کرد، یکی براش کتاب خوند، یکی براش نوشت، یکی براش خوند، یکی بهش گوش کرد، یکی توی درساش کمکش کرد...
اونا کم کم شاهزاده رو سر پا کردن. شاید هنوز پرده ها کشیده باشه ولی یواش یواش اونم باز میکنن. مگه نه شاهزاده؟
#Ha_erin
-عطر نعناع:یه کلبه ی چوبی ِشناور توی مردابی از غم که بیشتر مواقع با چشمای پف کرده بهش پناه آوردم
#جوجو
-یه کتابخونه متروکه تو شهر بیسکنه که فقط صاحب کتابخونه اونجا زندگی میکنه اونم فقط به خاطر خاطراتی که با اون داشته و حالا بعد از اون خاطراتش شدن همه چیزش :)
-در میان هیاهوی جهان، جایی که خانهها تنها چهاردیواری از آجر و سیماناند، عمارتی ایستاده است که معنای دیگری دارد؛ عمارتی که از جنس «خانواده» است، نه از جنس سنگ و خاک. اینجا، جایی است که «کسی نیست»؛ یعنی هیچکس در این میان غریبه نیست، هیچکس تنها نمیماند و هیچ روحی در این تار و پود، بیسرپناه نمیماند ،، سنجابک
-شما میگی عطر نعناع،ما میگیم خونه.
-شاید جایی که توش خودمون هستیم؟!
با قهوه میشینیم و نوشتههای نونا رو با اشتیاق میخونیم.
یه اتاق در بسته که هر کسی یه جور توش خودشو نشون میده بدون ترس از قضاوت آدم ها
-آیلی
https://eitaa.com/Weaponmint/3452
-قهوه تلخی که به صرف غم هاش نوشیده میشه
-جایی که چشماتو میبندی و میزاری صداها توی گوشت پژواک بشن
-جایی که قلبت صحبت میکنه نه کلمات
-جایی که توش قدم میزنی و با هر قدم خاطرات زنده میشن و قلبت برای چیزایی که دیگه نیست به درد میاد اما میخندی، میخندی چون آینی دردارو قشنگ کشیده، میخندی چون خالق این دردای قشنگی که کشیده شده آینیه و همینه که زیباش میکنه:)
میخندی چون آینی یه هنرمنده و دردارو خیلی قشنگ میکشه پس همراهش اشک هم میریزی چون دردهم بخشی از زیباییست؛)
-عطر نعناع؟
بنظر من یه دنیای متفاوت با آدمای متفاوت که هرکدومشون داستان خاص خودشونو دارن. آدمایی که تورو با تمام کمبود هات میپذیرن و کمکت میکنن برای بهتر شدن. میخوام راحت بگم. عطرنعناع تنها جاییه که توش تونستم خودم باشم، همیشه ترس از این دارم که قضاوتم کنن ولی زمانی که اینجا صحبت میکردم و پیامارو میخوندم این حس مزخرف توی کمترین حالت خودش بود. عطرنعناع جاییه که توش احساسات وجود داره. (ادامه داره)
#آچا
-(ادامه)
جایی که نعنا هاش اجازه ندادن تاریکی و سیاهی دنیای اطراف نور اونارو هم خاموش کنه و دلشون رو سنگ کنه. عطرنعناع جاییه که توش نور هست، امید هست و همه ی ما با این امید زنده ایم. [هرچند که فرماندهش هیچوقت قرار نیست اینو قبول کنه]
#آچا
-عطر نعناع
نامِ جاییست شبیه مکثی کوتاه ،میانِ هیاهوی این روزها؛
شبیه پنجرهای نیمهباز رو به عصرانهای آرام، رو به بخارِ نرمِ یک فنجان نسکافه،رو به گفتوگویی که قرار نیست کسی را عوض کند،
فقط میخواهد کمی بیشتر بفهمد.
در این حوالی، آینی ایستاده است؛ نه صرفاً صاحبِ یک چنل، که انگار نگهبانِ حالوهواییست که از جنسِ قضاوت نیست.
ما را صدا میزند، و همین کافیست تا یادمان بیاید گاهی لازم نیست کسی
تمامِ ما را بداند تا حضورمان را بفهمد.
ادامه دارد ...
روح پدربزرگ نامجون
اینجا آدمها با باورهای دور، فکرهای نامشابه،و جهانهای شخصیِ خودشان میآیند؛ بیآنکه مجبور باشند شبیهِ هم شوند.
انگار همه به دعوتِ بوی نسکافهای گرم دور یک میز نامرئی جمع شدهاند،
تا از رنجها، رویاها، سؤالها
و تکههای ناتمامِ دلشان حرف بزنند.
روح پدربزرگ نامجون
-عطرنعناع؟
- دزیره تهکوک :)