در ظاهر روی پاهایم ایستادهام. گاهی میخندم و گاهی گریه میکنم. اما حقیقت این است که خسته هستم. میخواهم فرار کنم، میخواهم بروم و ناپدید شوم.
نه. چای نه. من تو را میخواهم.
من آغوشت را التماس میکنم.
من برای لحظهای دیدنت تقلا میکنم.
دلم برات تنگ شده. انقدر دلتنگتم که بعضی وقتا حس میکنم دیگه نمیتونم از شدت دلتنگی نفس بکشم.
آیسییو همیشه تو فیلما دیده بودم.اینکه پشت درش بشینی و تا میتونی دعا کنی. بیوفتی به پای خدا. التماسش کنی.
ولی تجربهش کردم. وقتی از پشت درای اونجا گذاشتن ببینمت تموم شدم. وقتی چشمهای بستهت رو دیدم دلم میخواست من جات میبودم.
گذشت. گذروندیم. بعد یهو زنگ ژدن که بههوش اومدی. دلم پر کشید پیشت.
لومدم دیدمت. فقط یکدقیقه اجازهش رو بهم دادن. ولی دستتو بوسیدم. بابا با اینکه خیلی سرد بود ولی گرمم کرد. قلبم بهخاطر حضور و وجودت گرم شد.