دلم برات تنگ شده. انقدر دلتنگتم که بعضی وقتا حس میکنم دیگه نمیتونم از شدت دلتنگی نفس بکشم.
آیسییو همیشه تو فیلما دیده بودم.اینکه پشت درش بشینی و تا میتونی دعا کنی. بیوفتی به پای خدا. التماسش کنی.
ولی تجربهش کردم. وقتی از پشت درای اونجا گذاشتن ببینمت تموم شدم. وقتی چشمهای بستهت رو دیدم دلم میخواست من جات میبودم.
گذشت. گذروندیم. بعد یهو زنگ ژدن که بههوش اومدی. دلم پر کشید پیشت.
لومدم دیدمت. فقط یکدقیقه اجازهش رو بهم دادن. ولی دستتو بوسیدم. بابا با اینکه خیلی سرد بود ولی گرمم کرد. قلبم بهخاطر حضور و وجودت گرم شد.
هر شب دارم از همون لحظهای که صدای گریهوزاری از تو کوچه بلند شد رو مرور میکنم. اینکه چقدر صداهای تو سرم داشتن داد میکشیدن که اینا بهخاطر بابای توعه ولی من انکارش میکردم. تا اینکه در خونه باز شد. در خونهی ما. صداها به خاطر ما بود. بیرحمی کردم، خدا رو قسم دادم که صدای گریهها بهخاطر هرکسی باشه جز بابای من.
ولی نبود. همشون داشتن دعوا میکردن که کی بیاد بهم بگه. هیچکس قبول نمیکرد. میدونی چرا؟ چون میدونستن تنوم میشم. چون میدونستن اگه بشنومش منم باهات میمیرم.
تا اینکه زنعمو اومد بالا. نتونست اونم بگه بابا. فقط بهم گفت بابات. گفتم بسه، ادامه ندین. من امروز ظهر دستاشو گرفتم. بگید که دروغه.
کل بدنم شل شدم. افتادم زمین بابا. حس کردم از یه ساختمون بیست طبقه افتادم پایین.
میدونستی از بعد تو قلبم داره اذیت میکنه؟ میدونستی این روزا نفس تنگی گرفتم؟ میدونستی بعضی وقتا به خاطر درد قلبم نفسمو دودقیقه حبس میمنم تا بعدش یکم دردش کمتر شه؟ میدونستی هیچکدوم اینارو هیچکس نمیدونه؟ چون نمینوام برم دکتر. چون امیدم به همین درده تا شاید کمکم کنن زودتر ببینمت.
فردارم میپیچونم بابا. فردا ام اگه رفتم هیچی از علائمم نمیگم. همون حرفای قبلی رو میزنم تا همون قرصای قبلی رو بده. اونارم نمیخورم.