گاهی دلم میخواهد به گذشته زنگ بزنم و بگویم: مراقب باش، همهچیز آنطور که فکر میکنی باقی نمیماند.
و سرانجام آنهمه قول و قرار چه شد؟
تویی که رفتی، منی که همیشه همانجا باقی ماندم.
هدایت شده از عـطرنـعـنــٰــاع
من به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود.
زندگی تبدیل به یه دریا شده برام. منم همون آدمی که از آب متنفره و بلد نیست شنا کنه.
باد و طوفان هم مخالف منن. دارن سمت دریا هلم میدن.
ولی این دریا یه فرق داره. توش غرق میشی اما کشته نمیشی. یعنی زنده میمونی، زندگی میکنی، ولی انقدر درد بهت میده که حس مردن بکنی ولی جسمت نفس بکشه.
فشار آب استخونهات رو میشکونه ولی تو هنوز روی پاهات میتونی بایستی و راه بری اما با هر قدمی که برمیداری صدای خرد شدنشون رو بیشتر از قبل میشنوی.
حتی خورشید هم ازت متنفره. خورشید خودش رو از دریا گرفته تا دریا ذرهای تبخیر نشه. تا برای همیشه پر آب باشه که بتونه تو رو اونجور که باید، عذاب بده.
این وسط به افق خیره میشی. به اون دور دستها. به جایی که توش وعدهی امید و آرامش داده شده.
با پای زخمی سمتش میدویی. یهو نگاهت برمیگرده سمت ساحل. برای موندنت و نگه داشتنت پیش خودش تقلا میکنه. ولی تو میخوای بری سمت افق. میخوای تو اون نور دفن شی. میخوای تو ام به ابدیت ِاون افق بپیوندی.
ولی ساحل، دریا رو سمت خودش میکشونه. دریا هم تو رو به ساحل میبخشه.
قلوزنجیر میشی به ساحل.
از یک طرف دریا هر روز بیشتر از روز قبل زخمیترت میکنه و درد میده بهت. از یه طرف خورشید خیلی وقته که دیگه بهت نگاه نمیکنه.
افق هم که دست نیافتنی میشه، مگر به خواست ساحل.
ساحل هم که دیگه توان خشک شدن نداره. پس بیخیالت نمیشه.
و تو میمونی بین فرار کردن یا تسلیم شدن.
تو میمونی بین موندن، یا رفتن.
بین مرگ یا زندگی.
عـطرنـعـنــٰــاع
زندگی تبدیل به یه دریا شده برام. منم همون آدمی که از آب متنفره و بلد نیست شنا کنه. باد و طوفان هم م
مهارتم تو چرتوپرت نویسی افزایش پیدا کرده.