چند روزیه که احساس خفگی میکنم.
به جای خالیت تو جاهایی که باید فکر میکنم و یهو به خودم میام میبینم نفسم بالا نمیاد.
مدام حواس خودم رو پرت میکنم که اشک نریزم. شبا میشینم برای خودم سناریوهای بودنت رو میچینم تا حواسم از نبودنت پرت شه. تا بتونم بخوابم.
بابا من خستهم. خیلی خستهم. واقعا خوابم میاد. دلم میخواد راحت بخوابم. عمیق و طولانی.
ولی نمیدونم آخرین بار کی تونستم بخوابم. نمیدونم کی تونستم بدون اشکریختن و فکر کردن سرم رو بزارم روی بالش.
اصلا آخرین دفعهای که بالشم بدون خیس شدن من رو خوابونده بود رو یادم نمیاد.
نمیفهمم چرا زندگی داره ادامه پیدا میکنه.
متوجه نمیشم که چرا داریم زندگی میکنیم. چرا هر روز تا سر حد مرگ برای نبودنت عزاداری نمیکنیم.
نمیفهمم چرا داره این موضوع کمکم برای بقیه عادی میشه. چرا من ِلعنتشده نمیتونم بهش عادت کنم؟
چرا همهچیز تو رو یادم میندازه؟
من از چیزی نمیترسم، جز آن لحظهای که شب میشود و هیچ صدایی نمیماند جز صدای فکرهای خودم.