گاهی غم، اونقدر بزرگه که فقط به شکل سکوت درمیاد. هیچ اشکی نمیریزی، هیچ حرفی نمیزنی. فقط میمونی، تو یه اتاق ِبیصدا، با حسی که نه میشه تعریفش کرد، نه فرار ازش.
با خودش گفت:
حتی اگر روزی این غم پایان یابد، من دیگر شاد زیستن را از یاد بردهام.
هدایت شده از * انتشاراتِلیمو ִֶָ☾.
یکی میان کتابهایی که فصل آخرشان هرگز خوانده نشد.
.....:
فردا راس هشت دم خونتونم میای پایین میریم کتابخونه
به رنگ ِغم.:
سلامی گفتن علیکی گفتن
.....:
چه عجب یه بار زود سین کردی
با تو هر وقت مودبانه صحبت کردم پیچوندی منو
به رنگ ِغم.:
تازه از بیرون رسیدم، جنازم به خدا
.....:
ببین فردا اماده نباشی خودم میام امادت میکنم میبرمت
بچه ها یک ماهه دارن برنامه میریزن تو رو ببین زشته خجالت بکش
به رنگ ِغم.:
باشه حالا اگر زنده و بیدار بودم میام
....:
شوخی ندارما، فردا هشت منتظرتم