شاید نصفه و نیمه، اما هنوز زندهام. چنگ انداختهام به روشنایی؛ از شکاف ِناامیدی به آسمان ِآرزو نگاه میکنم.
بعضی آدمها شبیه غروباند؛ آرام میآیند، آرام میروند، اما تا مدتها رنگشان روی آسمان ِدلت میماند.
گاهی قلب، از شدت ِخستگی حتی برای شکستن هم توان ندارد.
پس بهتره به این فکر کنی که این تو بودی که قلبم رو با دستات آتیش زدی طوری که دودش رسید به مغزم و همونجا دوست داشتنت زیر خاکسترش دفن شد.