+لطفا بهتر شو، خوشحال باش، زندگی کن.
-چرا؟ چطور مگه؟
+انقدر غم بهت نمیاد. واقعا سخته دیدنت با این حال.
-بیخیال، خوبم.
+آینی، هر چی که هست؛ فقط لطفا دوباره زنده شو.
-گلی که پژمرده میشه، دوباره شاداب میشه؟
-نه نمیشه؛ ولی تو بشو اولین گلی که بعد از پژمرده شدنش دوباره متولد شد.
-من اصلا گل نیستم، خار ام. تا ابد هم محکومم به غمگین بودن.
+نمیخوام ادای روانشناسارو دربیا
-داری انجامش میدی پس ادامه نده.
-نه آینی. نمیتونم استوریهات رو ببینم و هیچی نگم. نمیتونم تو چشمهات نگاه کنم و سکوت کنم. نمیتونم.
-به چی میخوای برسی؟
+ترسناک شدی. خیلی ترسناک. بعضی وقتا به این فکر میکنم اگه پدر خدابیامرزت همین یهذره اعتقاد رو تو دلت جا نمیداد اصلا الان اینجا بودی یا پیش بابات.
-کاش پیشش میبودم، حالا به هر روشی.
+همین. همینه که منو میترسونه. نمیدونم دقت کردی یا نه ولی جدیدا خیلی بیحس شدی. کلا دیگه انگار هیچی برات اهمیت نداره. بدتر از همهی اینا وقتاییه که راجب پدرت صحبت میکنی؛ همیشه از افعال حال استفاده میکنی، انگار هنوز هست. این بده، حتی اگر بیشتر ادامه پیدا کنه تبدیل به یه مشکل روانی می
-ادامه ندی سنگین تری. بیشتر بخوای پیش بری بلند میشم میرم.
از بعد چهلم توانش رو نداشتم بابا.
نمیتونستم. هرکاری میکردم نمیشد که بیام. قلبم نمیزاشت.
چه بگویم؟ از کجا شروع به نوشتن کنم؟
از لحظهای که بهدنبال آرامگاهت میگشتیم یا لحظهای که میخواستم با خاکهای اطرافت خودم را غسل بدم؟
چطور بگویم بابا، تمام شدهام. همچون شمعی که در شام غریبان روشن میشود و بعد از آبشدنش دیگر زیباییای ندارد نابود شدهام.
جسمت را اینجا دفن کردیم اما روحت پرواز کرد؛ ولی من؟ من هم روحم را پیش چشمهایت جا گذاشتم و هم جسمم را.
من وجود خودم را دفن کردم.
127 روز. هر روز میشمارم. طلوعها و غروبهای نبودنت را میشمارم تا روزی برسد که دیگر دلتنگت نشوم. دیگر انقدر غمگین نباشم. ولی نمیآید پدر. غم، درد، دلتنگی؛ احساساتی مهروموم شده بر قلبماند. تا ابد با آنها در یک سلول نفس خواهم کشید.
آمدم زبان به اعتراض باز کنم، ناگهان دهانم بسته شد. آمدم ناشکری کنم، ناگهان صدایم خفه شد. آمدم بر لبهای ناامیدی بوسه بزنم، ناگهان لبهایم خونریزی کرد.
هرچه کردم تا ایمانم را به نبودنت ببازم نشد. وقتی حضور پیدا کردم در کنارت تازه فهمیدم چرا. نگذاشتی. تمام ِآن زمانها درکنارم بودی و نزاشتی.
ولی چرا فقط مرا از کافر بودن نجات میدهی؟ چرا ایمانم را تقویت نمیکنی تا انقدر آشفته نباشم؟ بیقراریهایم را چرا درمان نمیکنی؟
تنها مردی که برایش زانو زدم تو بودی. آری.
بر روی خاکهایت زانو زدم. ارادی نبود پدر.
دیدنت، آن هم در آنجا، دوباره تلخترین حقیقت ِزندگیام را بر صورتم کوباند.
همان شد که شلشدگیه پاهایم را احساس کردم. توان مقاوت نداشتم. افتادم. برای چندمینبار زمین خوردم. زخم شدم. اما درد نداشت. جسمم درد نداشت پدر. اما روحم خونریزی کرد. روحم از درون آتش گرفت.