ردِ نور غروب در دل خیالها
جایی که لحظهها آرام مینشینند و بعد به آرامی میروند
قصهها، رنگها و سکوت، برای کسانی که نگاه میکنند
گاهی فقط همین نگاهها، خاطره میشوند
و من اینجا هستم تا ردِ لحظهها را با تو شریک شوم، حتی اگر برای همیشه نماند.
خواب موندم برای ساعت چهار و ساعت پنج بیدار شدم دیدم الینا داره زنک میزنه وقتی وارد ایتا شدم با تعداد زیادی پیام(۶۰۰تا💔)مواجه شدم
یعنی اینا شب بیدار موندن به من نگفتن و الان که من بیدار شدم دارن میرن بخوابن