هدایت شده از پروازبه آن سوی آسمان🕊
من از نویسنده ها می ترسم.
نویسنده ها ادمای خطرناکین.
فرق می زارن، درک می کنن.
فرق یه نگاه معمولی و نگاهی که پر عشقه رو می فهمن. از یه رفتار سادت یه متن بلند می نویسن و با یه قدمت یه خیابونو فرش می کنن. من از نویسنده ها می ترسم. اونا می تونن تو خیالشون با تموم وجودشون بغلت کنن و با کم محلی هاشون تو خاطراتشون بکشنت و یه عمر واست عزاداری کنن.
اونا موجودات ترسناکین.تنها گذاشتن اونا می تونه درام ترین داستانا رو به وجود بیاره.
بعضی وقتا میخوام فقط ساکت باشم و نگاه کنم. حرفایی که بهم میزننو نگاه کنم احساساتشونو نگاه کنم. حتی دردای خودمو نگاه کنم. واقعا ساکت موندن و نگاه کردن نصف ماجراست و بعضی وقتا کلی حرف میزنه همون نگاه تو. شاید عاقلانه نباشه ولی من وقتیم که حالم بده فقط میشینم و نگاه میکنم به حال بد خودم توی آینه. شاید کم کم اون حال بد من از وجودم فرار کنه و حل بشه تو ذرات هوای اتاق.