بعضی وقتا میخوام فقط ساکت باشم و نگاه کنم. حرفایی که بهم میزننو نگاه کنم احساساتشونو نگاه کنم. حتی دردای خودمو نگاه کنم. واقعا ساکت موندن و نگاه کردن نصف ماجراست و بعضی وقتا کلی حرف میزنه همون نگاه تو. شاید عاقلانه نباشه ولی من وقتیم که حالم بده فقط میشینم و نگاه میکنم به حال بد خودم توی آینه. شاید کم کم اون حال بد من از وجودم فرار کنه و حل بشه تو ذرات هوای اتاق.
شدیدا نیاز دارم به دوستایی که باهاشون بزنم تو دل طبیعت و جاهایی رو بگردیم که تو خوابام میبینم. دلم میخواد وارد مرحله جدیدی از زندگیم بشم و رشد رو توی وارد شدن به دنیای بیرون و ورود آدمای جدید توی زندگیم میبینم. شاید بزرگ شدن این شکلیه که شما خیلی یهویی از همه چیز دورت بدت میاد و برات پیش پا افتاده میشن و روح قشنگ تو همچنان دنبال یه چیز تازه و هیجان انگیز میگرده که تجربهش کنی و بین همه این گرفتاریای سنت، درسا و کلاسا و کتابا و استرسا، روح تو شخصیت تو دنبال بالا بردن لول اجتماعی و وارد شدن به جامعه و برقراری ارتباط میشه. وارد پروسه شناختن آدمای جدید و برگزیدنشون به عنوان یه دوست میشه. اینطوریه که دیگه کمتر با جمع خانوادگی حال میکنی و یه چیزی تورو قلقلک میده که چیزای جدیدو تجربه کنی که تو آینده قراره وجودت باهاش زندگی کنه. از نظر من زندگی یعنی ارتباط با آدمای جدید یعنی داشتن دایره ارتباطی نه خیلی کوچیک نه خیلی بزرگ، یعنی بیرون رفتن با کسایی که باهاشون شور و هیجان رو تجربه میکنی ، یعنی گشتن توی طبیعت و دنبال یه پروانه کردن ، شاید باید اجازه بدی پروانه توام از پیله دلت در بیاد و رها بشه توی آسمون و توهم همراهش بزرگ بشی و خوشحال زندگی کنی.