الان تو دورهای از زندگیم هستم که واقعا احساس راحتی میکنم. اینطوریه که کلا شخص خاصی به جز خانوادم تو زندگیم نیست، شما بیای بگردی محال ممکنه پیدا کنی کسی رو که خیلی به من نزدیک باشه یا باهاش احساس راحتی کنم.
مثل این میمونه که ردشون کردم رفتن و این رد کردن و کنسل شدنم دلیلی داره وگرنه بنده مرض ندارم کسی که باهاش حال میکنم و همه جوره اوکیه رو بیخیال بشم. بلاخره یا از چشم افتادن یا خودشون خود به خود بی دلیل رفتن و به چپشونم نگرفتن که بابا آدمیزاد، یه رفیقی داری اینجا اینم آدمه مثل خودت احساس داره.
کلا این احساس رو دارم که چجوری بگم .. دنیا و آدماش دارن روی بدشونو نشون میدن و کلا از همه جا دیس شدم.
نمیگم این وضعیت بده یا خوب قطعا سخت و ناراحت کننده هم هست و من بعد از گذروندن خیلی روزا و شبا تازه تو این موقعیت قرار گرفتم و باهاش کنار اومدم مثل آدمی که بدشناس بوده همیشه دیگه بهش عادت میکنه حالا هر کیم هر جور دلش میخواد فکر کنه.
صداش ...
صداش طوریه که حتی از پشت گوشی احساس میکنم پیشمه و داره حرف میزنه و میخونه. انگار بدنم و روحم یه دور میرن و برمیگردن انگار همه صداهای عالم خاموش شده و فقط صدای اونه که میاد انگار قلبم از حرکت وایمیسه تا بتونم فقط صدای حنجرهی اونو بشنوم.
صداش توی یه سطح بالایی از تن های مختلف قرار داره.
این فقط صدا نیست ، چون میتونم لمسش کنم با هر چیزی که تو وجودم دارم.
صداش جوریه که حتما باید دکمه استاپ رو میزدم تا بتونم تمرکز کنم رو نوشتن دربارش ..
بیخیال تو شدم این خودش میدونی یه کوه غمه!
بیخیال تو شدم این خودش یه مرد آهنی میخواد
این خودش یه فاجعست!