واقعا نیاز دارم تو یه جمع پر از غریبه باشم توی یک زندگی بدون آشنا
غریبه ها برام امن تر بنظر میان
_زندگی پر دغدغهی ذهن خسته
𝑵𝒐𝒗𝒂
شاید یه شیرکاکائو بتونه شبِ یه روز بد رو خوب کنه
دیگه شیر کاکائو هم نمیتونه تلخی یه شباییو از بین ببره
دلم تنگه بوی غذای مامان بزرگه:) دلم تنگه خونشونه:) دلم تنگه روزای خوبه:) دلم میخواد دو تا چایی بریزه بیاره بخوریم از همونا که تا کله پر میکنه:) ولی حیف که هیچی مثل قبل نیست:)
میگفت اینجا پروانه ها مردن
میگفت اینجا خنده اشک میریزه
میگفت اینجا غم و شادی دست تو دست هم میرقصن
میگفت اینجا هراسونم
اینجا درد زوزه میکشه تو غار تنهایی و خفاشها شدن شنونده
اینجا آشناست ولی من خیلی وقته غریبم تو همهمهی خیالات و کلیشه ها
اینجا روزی قلب من بود و حالا زندان خیالات و خاطره شده. زندانی که شکنجه گرش خودمم و زندایشم خودم .
-نگار