هدایت شده از نامیرا | Namira
‘دیر کن اما بیا ؛
فقط وقتی که آمدی مرا بردار و برو
من از نرسیدن ها لبریزم .
بزن تار که شاید روشن شد شمع وجود من و پروانه ای داشت که دورش بگردد
بزن تار که شاید زنده شد لبخند مرده ام و برخواست از قبرستان قهقه ها
بزن تار برایم که شاید گم شدم در نُتهای موسیقی و رقصیدم بین تارهای سازت
برایم تار بنواز تا جمع کنم تکه های فنجان قهوه را و بسنده کنم به نوای سیگار
-نگار