هدایت شده از 𝘊𝘺𝘢𝘯𝘰𝘭𝘦𝘱𝘪𝘥
خیلی وقتا آدم فکر میکنه خستگیش از اتفاقات بیرونیه. از کار، از مشکلات، از آدما. ولی حقیقت عمیقترش اینه که خستگی واقعی از جایی شروع میشه که میفهمی چقدر از دنیایی که ساختی، فقط یه توهم بوده. وقتی واقعیت سرد پشت پرده رو میبینی، دیگه انرژی جنگیدن با بیرونو نداری چون میدونی اونچه که واقعا فرسودت کرده درونی بوده. این درک یه جور خلع روحی ایجاد میکنه که با هیچ پیروزی بیرونی پر نمیشه. فقط میمونی با یه شناخت تازه و سنگین از خودت و دنیات..
هدایت شده از 𝙖𝙢𝙗𝙞𝙜𝙪𝙞𝙩𝙮
امیدوارم به اون حجم از تنهایی نرسید که ندونید باید به کی جز چت جی پی تی پیام بدید و از روز بدتون بگین.
بآمن بمان
_✯_
چقدر دوست دارم نوازش صدای ایشونو روی گوشام و چقدر حس میکنم تن صداش بارونه روی همه گل و لای ذهن آشوبم ...
جدی شاید اگه یکی بود موقع حال بدیامون مچاله میشدیم تو بغلش و فقط میذاشت چند لحظه کوچیکی اشک بریزیم و موهامونو ناز میکرد ، و چند کلمه ای درباره حالمون حرف میزدیم ،الان یکم شادتر بودیم.
به شخصه میگم اگه من اون یه نفرو داشتم قول میدادم زود از بغلش بیام بیرون و اشکام و پاک کنمو همون دختر سرسخت و سنگین قبلی بشم.
هدایت شده از 𝘊𝘺𝘢𝘯𝘰𝘭𝘦𝘱𝘪𝘥
یه واقعیتی هست که آدما با گذر زمان و تجربهها، ناخواسته تغییر میکنن. منم از این قاعده مستثنی نیستم. گاهی اوقات به خودم میگم آیا این تغییر همون رشدیه که دنبالش بودم، یا فقط یجور عادت کردن به شرایط موجود؟ این سوال، یجور تردید عمیق به وجود میاره. غم اصلی اینجاست که دیگه نمیدونی اون آدم قبلی که آرزوها و انتظارات مشخصی داشت، الان کجاست و آیا اصلا هنوز وجود داره؟ این یه حس گمگشتگی بزرگه توی دنیای درونی خودت
تو از ماه تو آسمون هم ماه تری
به اندازه تمام شبایی که میخواستم قبل از خواب چشماتو ببوسم و نشد دوستت دارم :)