او گریست . گریست به شب تارش . گریست و خوابش برد به امید صبحی روشن که چکاوک میخواند و شب پره ها دیگر نبودند به دور فانوس . به امید اینکه دیگر اشک هایش خیس نکنند سنگ قبر آرزوی محال را به امید اینکه چشم هایش زجه های ناامید را نبیند و گوش هایش نشنوند خنده جادوگر وحشت را
تنهایی را
سکوت را .
- نگار
دختری را دیدم میدوید در کوچه پس کوچه های جهان محزون خویش و گریان بود در آیینه هراسانی. تاریک بود بهشت های شهر دلتنگیاش . آنقدر تاریک که بلعید ناله های جهنمی دختر را . دختر خواب بود و آشهی جیغ، مینواخت ویالون کابوس های شبانه اش را .
-نگار
هدایت شده از ◞لیلیـٰا◜
ای باد ! اگر به خانۀ او میرسی بگو ك خانۀ دلِ من ، بیاو خراب شد⸽ نیما یوشیج
اینو خوب یادمه .
یه روز توی مدرسه که حالم خوب نبود و واقعا هیچکار خاصی نمیتونستم بکنم باهاش، شروع کردم به اینکار و بعدشم زهرا خانوم اومد و باهم کاملش کردیم .
الان همه حال بد اون موقعمون توی این خطا گیر کرده و من هیچی ازش یادم نیست. فقط یادمه چه حس خوبی بود با زهرا خط خطی کردن و خالی شدن احساسات بدم تو کاغذ ..
من راضیم به اینکه خداخافطی کنیم
جامی دگر بچین که خداحافظی کنیم
ای کاش جای شیشه میگذاشتی
خنجر در آستین که خداحافظی کنیم
من برق چشم های تو را دیده ام، تو نیز
اشک مرا ببین که خداحافطی کنیم
آغوش بستی و چمدان غرور را
نگذاشتی زمین که خداحافظی کنیم
دل کندم از کسی که دل از من بریده بود
صدبار پیش از اینکه خداحافظی کنیم
-فاضل نظری
حس نخواسته شدن ، دوست نداشته شدن ، فراموش شدن ، نادیده گرفته شدن ، مهم نبودن، برای رابطه ای که فکر میکردی هیچوقت طرف این احساسا رو بهت نمیده خیلی چیز خارج از درکیه.
توی اوج صمیمیت یه رابطه ، وقتی به میزان خیلی زیادی با طرف راحت بودی نزدیک بودی رفیق بودی پارتنر بودی ، وقتی یهو رها میشی از سمت کسی که تا الان فکر میکردی اونم احساسات متقابل رو داره و تورو محکم و سفت بغلت کرده و قرار نیست هیچوقت ولت کنه، همه اون احساساتی که قبل از اون آدم داشتی با ترس میان سراغت. حس اینکه دیگه نمیتونی وقتی حالت بده بری پیشش و راحت صحبت کنی ، حس اینکه وقتی ناراحتی رک بهش بگی و اون یجوری رفتار نکنه انگار ناراحت شدن جرمه ، حس رها شدگی از چیزی که یه روزی متعلق به خودت بود. فقط خود تو
و حالا دیگه نداریش و انگار باید زندگیتو رو از نوع شروع کنی در حالی که زمان هیچوقت به عقب برنمیگرده و وسط ناکجاآباد ، تو محکوم به پذیرفتن اتفاقات ناگوار هستی.
با همه اینها
شاید یک روز نشستم تا جرعه ای چای بنوشیم و اندکی بخندیم
مانند قدیم ..
مامانم بغلم کرد و من دلم میخواست بغضم بشکنه و توی بغلش گریه کنم و از دردام بگم:)))