هدایت شده از ◞لیلیـٰا◜
ای باد ! اگر به خانۀ او میرسی بگو ك خانۀ دلِ من ، بیاو خراب شد⸽ نیما یوشیج
اینو خوب یادمه .
یه روز توی مدرسه که حالم خوب نبود و واقعا هیچکار خاصی نمیتونستم بکنم باهاش، شروع کردم به اینکار و بعدشم زهرا خانوم اومد و باهم کاملش کردیم .
الان همه حال بد اون موقعمون توی این خطا گیر کرده و من هیچی ازش یادم نیست. فقط یادمه چه حس خوبی بود با زهرا خط خطی کردن و خالی شدن احساسات بدم تو کاغذ ..
من راضیم به اینکه خداخافطی کنیم
جامی دگر بچین که خداحافظی کنیم
ای کاش جای شیشه میگذاشتی
خنجر در آستین که خداحافظی کنیم
من برق چشم های تو را دیده ام، تو نیز
اشک مرا ببین که خداحافطی کنیم
آغوش بستی و چمدان غرور را
نگذاشتی زمین که خداحافظی کنیم
دل کندم از کسی که دل از من بریده بود
صدبار پیش از اینکه خداحافظی کنیم
-فاضل نظری
حس نخواسته شدن ، دوست نداشته شدن ، فراموش شدن ، نادیده گرفته شدن ، مهم نبودن، برای رابطه ای که فکر میکردی هیچوقت طرف این احساسا رو بهت نمیده خیلی چیز خارج از درکیه.
توی اوج صمیمیت یه رابطه ، وقتی به میزان خیلی زیادی با طرف راحت بودی نزدیک بودی رفیق بودی پارتنر بودی ، وقتی یهو رها میشی از سمت کسی که تا الان فکر میکردی اونم احساسات متقابل رو داره و تورو محکم و سفت بغلت کرده و قرار نیست هیچوقت ولت کنه، همه اون احساساتی که قبل از اون آدم داشتی با ترس میان سراغت. حس اینکه دیگه نمیتونی وقتی حالت بده بری پیشش و راحت صحبت کنی ، حس اینکه وقتی ناراحتی رک بهش بگی و اون یجوری رفتار نکنه انگار ناراحت شدن جرمه ، حس رها شدگی از چیزی که یه روزی متعلق به خودت بود. فقط خود تو
و حالا دیگه نداریش و انگار باید زندگیتو رو از نوع شروع کنی در حالی که زمان هیچوقت به عقب برنمیگرده و وسط ناکجاآباد ، تو محکوم به پذیرفتن اتفاقات ناگوار هستی.
با همه اینها
شاید یک روز نشستم تا جرعه ای چای بنوشیم و اندکی بخندیم
مانند قدیم ..
مامانم بغلم کرد و من دلم میخواست بغضم بشکنه و توی بغلش گریه کنم و از دردام بگم:)))
شاید روزی آنقدر خسته شدم که بدون کوله بار آن چنان از سبزهزار زندگی گذر کردم شب پره ها هم تکان نخوردند در پس فانوس بیجان در دستم.
شاید روزی آنقدر خسته شدم که خود را در قفس سکوت حبس کنم آن چنان که لبخند نگرانت هم نتواند لحظه ای درک کند که چه در چشم های بی فروغم میپرورانم. و تو هیچ قرار نیست نقش داشته باشی در بغض بعدی آن دو ماه کوچک. چشم هایی که روزی برق میزد از نغمه زندگی.
-نگار