شاید روزی آنقدر خسته شدم که بدون کوله بار آن چنان از سبزهزار زندگی گذر کردم شب پره ها هم تکان نخوردند در پس فانوس بیجان در دستم.
شاید روزی آنقدر خسته شدم که خود را در قفس سکوت حبس کنم آن چنان که لبخند نگرانت هم نتواند لحظه ای درک کند که چه در چشم های بی فروغم میپرورانم. و تو هیچ قرار نیست نقش داشته باشی در بغض بعدی آن دو ماه کوچک. چشم هایی که روزی برق میزد از نغمه زندگی.
-نگار
امشب یجوریه که انگار کشتیام غرق شدن ولی هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده
شاید فوران احساسات بد گذشتهست که هجوم میاره و مثل یه دود سیاه همه قلبتو فرا میگیره
همچنان صیاد را صحرا به صحرا میکشند
آهوان مست جور چشم او را میکشند
زیر بار عشق قامت راست کردن ساده نیست
موج ها باری گران بر دوش دریا میکشند
قصه انگشتری بی مثلم اما بی نگین
دوستان از دست من شرمندگی ها میکشند
قامتم هر قدر رعنا تر شود، خورشید و ماه
سایه ام را بیشتر بر خاک دنیا میکشند
شرک موری بود بر سنگ سیاهی در شبی
چشم های ما فقط رنج تماشا میکشند
باید مامانم بهم یاد میداد بیش از اندازه اهمیت یه چیزی رو نچپونم تو مغزم و هر چیزی رو اندازه ای که مهم هست بهش فکر کنم و تاثیر بذاره رو رفتارام فکرام حرفام روابطتم همه چی
عاشق شدن آسونه. قسمت سختش زمانی اتفاق میوفته که بخواهی اون عشق و علاقه رو فراموش کنی.
مینویسم تا یادگار بماند
که چه کردند با ما
چه کردند با دل عاشقان
چه کردند با قلب های زخمی
چه کردند با دست های دور از هم
چه کردند که حنجره فریاد میکشد درد را و نیست کسی تا آغوش بگیرد سری را و بگریند هر دو. بگریند بر کوچه پس کوچه های امشب. بگریند به پسری که بازنگشت به وطن. بگریند بر دست های پینه بسته پدر، به اشک های مادر. مینویسم تا یادگار باشد بر لب هایی که وداع کردند در جشن بوسیدن
-نگار