همچنان صیاد را صحرا به صحرا میکشند
آهوان مست جور چشم او را میکشند
زیر بار عشق قامت راست کردن ساده نیست
موج ها باری گران بر دوش دریا میکشند
قصه انگشتری بی مثلم اما بی نگین
دوستان از دست من شرمندگی ها میکشند
قامتم هر قدر رعنا تر شود، خورشید و ماه
سایه ام را بیشتر بر خاک دنیا میکشند
شرک موری بود بر سنگ سیاهی در شبی
چشم های ما فقط رنج تماشا میکشند
باید مامانم بهم یاد میداد بیش از اندازه اهمیت یه چیزی رو نچپونم تو مغزم و هر چیزی رو اندازه ای که مهم هست بهش فکر کنم و تاثیر بذاره رو رفتارام فکرام حرفام روابطتم همه چی
عاشق شدن آسونه. قسمت سختش زمانی اتفاق میوفته که بخواهی اون عشق و علاقه رو فراموش کنی.
مینویسم تا یادگار بماند
که چه کردند با ما
چه کردند با دل عاشقان
چه کردند با قلب های زخمی
چه کردند با دست های دور از هم
چه کردند که حنجره فریاد میکشد درد را و نیست کسی تا آغوش بگیرد سری را و بگریند هر دو. بگریند بر کوچه پس کوچه های امشب. بگریند به پسری که بازنگشت به وطن. بگریند بر دست های پینه بسته پدر، به اشک های مادر. مینویسم تا یادگار باشد بر لب هایی که وداع کردند در جشن بوسیدن
-نگار
یه روزی برام انقدر ارزش داشتی و عزیز بودی که توی دفتر خاطراتم بالای هر صفحه و مطلب اسمتو کنار اسمم مینوشتم بدون هیچ دلیلی:))
دارم به یه سطح از زندگی وارد میشم که انگار رمز ورودش خداخافطی با گذشته ای هست که توش بودم. خداحافظی با خیلی چیزا. با روابط، با عقاید، با طرز تفکر، با تعهدات، با خیلی چیزایی که حتی تو کلمه جا نمیشن. و این جهان جدید من، جهانی که من رو به سمت خودش جذب میکنه هنوز خیلی چیزا کم داره. و من نمیدونم چقدر قدرت اختیار دارم توی این تغییر. شاید مرحله اولش تنهایی مطلق باشه جدایی از همه چیز باشه. تعلق نداشتن به هیچ چیز باشه.