باید مامانم بهم یاد میداد بیش از اندازه اهمیت یه چیزی رو نچپونم تو مغزم و هر چیزی رو اندازه ای که مهم هست بهش فکر کنم و تاثیر بذاره رو رفتارام فکرام حرفام روابطتم همه چی
عاشق شدن آسونه. قسمت سختش زمانی اتفاق میوفته که بخواهی اون عشق و علاقه رو فراموش کنی.
مینویسم تا یادگار بماند
که چه کردند با ما
چه کردند با دل عاشقان
چه کردند با قلب های زخمی
چه کردند با دست های دور از هم
چه کردند که حنجره فریاد میکشد درد را و نیست کسی تا آغوش بگیرد سری را و بگریند هر دو. بگریند بر کوچه پس کوچه های امشب. بگریند به پسری که بازنگشت به وطن. بگریند بر دست های پینه بسته پدر، به اشک های مادر. مینویسم تا یادگار باشد بر لب هایی که وداع کردند در جشن بوسیدن
-نگار
یه روزی برام انقدر ارزش داشتی و عزیز بودی که توی دفتر خاطراتم بالای هر صفحه و مطلب اسمتو کنار اسمم مینوشتم بدون هیچ دلیلی:))
دارم به یه سطح از زندگی وارد میشم که انگار رمز ورودش خداخافطی با گذشته ای هست که توش بودم. خداحافظی با خیلی چیزا. با روابط، با عقاید، با طرز تفکر، با تعهدات، با خیلی چیزایی که حتی تو کلمه جا نمیشن. و این جهان جدید من، جهانی که من رو به سمت خودش جذب میکنه هنوز خیلی چیزا کم داره. و من نمیدونم چقدر قدرت اختیار دارم توی این تغییر. شاید مرحله اولش تنهایی مطلق باشه جدایی از همه چیز باشه. تعلق نداشتن به هیچ چیز باشه.
شاید باید پاهام از زنجیر گذشته رها بشه تا به چیزای جدید و جهان دیگه ای دست پیدا کنم. شاید باید همه چیزو از دست بدم تا منِ دیگری از وجودم سبز بشه و رشد کنه. شاید باید توی تنهایی ها یاد بگیرم چجوری با خودم باشم، برای خودم باشم، چجوری خوشحال باشم، چجوری زندگی کنم، شاید توی این مرحله اول خیلی درس ها یاد بگیرم.
شاید تنهایی لازمه برای بال و پر گرفتن منِ جدیدم. شاید آسیب دیدن و جدا شدن لازمه برای در آغوش گرفته شدن دوباره. شاید شکسته شدن و خورد شدن لازمه برای سر پا شدن دوباره. شاید گریه لازمه برای خنده ی دوباره. شاید سرسخت شدن و از سنگ شدن لازمه برای دختر خوش قلب و خوشحال دوباره ...
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمیبینم
بر این تکرار در تکرار پایانی نمیبینم
به دنبال خودم چون گرد بادی خسته میگردم
ولی از خویش جز گردی به دامانی نمیبینم
چه بر ما رفته است ای عمر، ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردنبند ارزانی نمیبینم
زمین از دلبران خالیست یا من چشم و دل سیرم
که میگردم ولی زلف پریشانی نمیبینم
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ میخواهد
که من میمیرم از این درد و درمانی نمیبینم
-نظری