شاید باید پاهام از زنجیر گذشته رها بشه تا به چیزای جدید و جهان دیگه ای دست پیدا کنم. شاید باید همه چیزو از دست بدم تا منِ دیگری از وجودم سبز بشه و رشد کنه. شاید باید توی تنهایی ها یاد بگیرم چجوری با خودم باشم، برای خودم باشم، چجوری خوشحال باشم، چجوری زندگی کنم، شاید توی این مرحله اول خیلی درس ها یاد بگیرم.
شاید تنهایی لازمه برای بال و پر گرفتن منِ جدیدم. شاید آسیب دیدن و جدا شدن لازمه برای در آغوش گرفته شدن دوباره. شاید شکسته شدن و خورد شدن لازمه برای سر پا شدن دوباره. شاید گریه لازمه برای خنده ی دوباره. شاید سرسخت شدن و از سنگ شدن لازمه برای دختر خوش قلب و خوشحال دوباره ...
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمیبینم
بر این تکرار در تکرار پایانی نمیبینم
به دنبال خودم چون گرد بادی خسته میگردم
ولی از خویش جز گردی به دامانی نمیبینم
چه بر ما رفته است ای عمر، ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردنبند ارزانی نمیبینم
زمین از دلبران خالیست یا من چشم و دل سیرم
که میگردم ولی زلف پریشانی نمیبینم
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ میخواهد
که من میمیرم از این درد و درمانی نمیبینم
-نظری
میگفت اینجا پروانه ها مردن
میگفت اینجا خنده اشک میریزه
میگفت اینجا غم و شادی دست تو دست هم میرقصن
میگفت اینجا هراسونم
اینجا درد زوزه میکشه تو غار تنهایی و خفاشها شدن شنونده
اینجا آشناست ولی من خیلی وقته غریبم تو همهمهی خیالات و کلیشه ها
اینجا روزی قلب من بود و حالا زندان خیالات و خاطره شده. زندانی که شکنجه گرش خودمم و زندایشم خودم .
-نگار
هدایت شده از 𝘕𝘰𝘷𝘢.
درون من را هیچکس نمیتواند ببیند؛
حتی نزدیکترین کسانِ من!
تازه، چه میتوانند بکنند؟
در نهایت احساس ِ همدردی.