میگفت اینجا پروانه ها مردن
میگفت اینجا خنده اشک میریزه
میگفت اینجا غم و شادی دست تو دست هم میرقصن
میگفت اینجا هراسونم
اینجا درد زوزه میکشه تو غار تنهایی و خفاشها شدن شنونده
اینجا آشناست ولی من خیلی وقته غریبم تو همهمهی خیالات و کلیشه ها
اینجا روزی قلب من بود و حالا زندان خیالات و خاطره شده. زندانی که شکنجه گرش خودمم و زندایشم خودم .
-نگار
هدایت شده از 𝘕𝘰𝘷𝘢.
درون من را هیچکس نمیتواند ببیند؛
حتی نزدیکترین کسانِ من!
تازه، چه میتوانند بکنند؟
در نهایت احساس ِ همدردی.