ز هر چه دل خوشی و دل خوریست بیزارم
از اینکه فکر کنم عشق چیست بیزارم
از آنکه بین رقیبان مرا شناخت ، ولی
به طعنه از همه پرسید کیست؟ بیزارم
از آنکه اشک مرا دید و بر غمم خندید
وز آنکه بر سر خاکم گریست بیزارم
از آنچه عمر به آن گفته اند و در هر حال
به جز گذشته و آینده نیست بیزارم
تو کیستی که مرا شادمان کنی ای چرخ؟
بگرد خواهی و خواهی بایست! بیزارم
- نظری
- تنها چیزی که او نیاز داشت برای بقا در این سردرگمی محض، سکوت بود و قهوه و سفری به اعماق خویش