و او هنوز دلش تنگ میشد وقتی تکه های معشوق خود را در کوچه های اتاقش پیدا میکرد و روحش پر میکشید و دلش جیغ که چه بر ما گذشت در آن شب های تاریک. و اشک میریخت وقتی یکی از آنها گم میشد ..!
-نگار
یه جایی میرسه نه عکساشو از گوشیت پاک میکنی نه عکساتونو از دیوار اتاقت برمیداری نه اسمش رو تو مخاطبین گوشیت عوض میکنی نه یادگاری هاشو دور میندازی نه نوشته هاشو پاره میکنی نه حتی کادو هایی که بهت داده رو میزاری کنار. هنوزم یه جعبه تو کمد داری که پر از خاطرات اونه. فقط دیگه هیچی مثل قبل نیست. فقط دیگه وقتی یادش میوفتی بغض میکنی و مغزت با ترس ازش فرار میکنه تا مبادا دوباره بشی همون شکست خورده ی قبلی. و انقدر این پروسه ادامه پیدا میکنه که تو تبدیل به آدمی از سنگ میشی در حالی که دلت، چشمات، افکارت لبریز از وجود اون آدمه ولی رفتارات حرفات تنفر از اون آدم رو به نمایش میزاره.
شاید به این خاطره که ذهن نمیخواد ترک کنه هر آنچه از اون آدم باقی مونده و همزمان نمیخواد دوباره آسیب ببینه و سپر دفاعیشم خشم و رفتاراییه که یه روزی ازت بعید بودن
-شاید ذهنم داره هنوز یه جایی اون گوشه ها دنبالت میگرده و شاید هنوز وقتی ازت بیخبر میمونم نگران میشم .
انگار مادرم گریسته بود آنشب که سپیده امید بر من خاموش گردید و من ماندم در قعر تنهایی خویش و جولان میداد تکه های بدنم زیر بید مجنون و چه خوش صدا بود نوازش نسیم شبانه در گیسوان بید پیر .
-نگار
- آرزو داشتم به دور دستها بروم؛اما ترسم از آن است که زندگی قشنگ نزیستهام فنا شود.
دیلن توماس