من نمیتونم از گذشته خودم بیام بیرون و خیلی یهویی همه چیزو فراموش کنم و بسپرمش به زمان. با من از فراموش کردن گذشته و خاطراتی که یه روز زندگیم بوده و الانم اکسیژن نفس کشیدنمه حرف نزن و ازم نخواه انقدر بی رحمانه در حق خودم و گذشته ی نه چندان خوبم رفتار کنم. من نمیتونم خیلی یهویی آدم های گذشته خاطرات گذشته روابط گذشته ام رو بزارم کنار و خیلی راحت و آسوده بخوام توی چاه تنهایی و زندگی جدیدم با قلب و ذهنی که خودم داغونش کردم زندگی کنم.
چرا دیگه همه آهنگای عاشقانه برام منزجر کننده و مسخره هستن؟
چرا دیگه از عاشق شدن متنفرم؟
چرا دیگه وقتی یه چیزایی یادم میاد به جای خوشحالی دلم میخواد بخندم به خریت روح بچگانم؟
چرا دیگه میترسم از یادآوری خاطرات گذشته؟
چرا ذهنم فرار میکنه از هر چیزی که توی اون زمان عاشقش بودم؟
چرا دیگه زیبایی برام تو عشق معنا نمیشه؟
شاید چون عشق باعث شد از خودم بدم بیاد برای اون حجم از پاکی احساس برای اون رفتارای عجیب برای حسی که به هیچ وجه دروغ نبود. تبریک میگم بهت عزیزم. الان دیگه از هر حس عشق و علاقهای متنفرم و دلم میخواد کاش هیچوقت اونقدر احمق نبودم.