امروز یه جایی خوندم « هر کسی به اندازه دَرکُ ، فَهمُ ، شُعورِ خودش با دیگران رفتار میکند
نه به میزان احترام و ارزشی که بهشون گذاشته میشه »
یه وقتی هست بخاطر یه سری اتفاقا که تو زندگیت افتاده به این فکر میافتی که شاید اشتباه بوده اهمیت دادن بیش از حدم به آدمای اطرافم شاید اشتباه بوده اینکه همیشه سعی کردم احترام بزارم به احساست بقیه و مسخرشون نکنم حتی اگه از نظرم خیلی ناچیز و بی ارزش بوده هیچوقت توحال بدشون به روشون نیاوردم و سعی کردم درکشون کنم. سعی کردم برای همه کسایی که دوستشون داشتم صد خودمو بزارم و هیچوقت یجوری تغییر نکنم که طرف بترسه از درمیون گذاشتن حرفاش و احساساتش باهام و در نهایت گم شه تو چاه حرف های نگفتهاش چون کسیو نداشته که بره پیشش و حرف بزنه.
و فکر میکنم این حق منه که نه بخاطر تلافی و جبران کردن، که بخاطر نظم زندگی و کارما، دنیا و اتفاقات هم با آدما همونطور رفتار کنه که یک عمر با آدمای اطرافشون رفتار میکردن و حالا انتظار دارن که حداقل یکی از اون آدما باهاش مثل خودش بتونه رفتار کنه و فقط برای چند لحظه طرف بتونه حس با ارزش بودن فهمیده شدن و همه حسای قشنگی که خودش یه روز به آدمای زیادی داده رو تجربه کنه و حالش خوب بشه. آدم هایی که نهایت صبر و درک و حوصلشونو برای اون کسایی گذاشتن که حالا خیلی راحت دربرابر چشمای اشکی و متعجب تو زیر حرف های زنندهای که تو هیچوقت هیچوقت به خودت اجازه نمیدادی بهش همچین چیزایی بگی، قلبتو له میکنه و میشکنه.
نزارید خواهشا. آدما رو به این نقطه نرسونید که اسم سادگی و مهربونی و پاک بودن قلبشونو بزارن احمق بودن و تبدیل بشن به یه آدم شکست خورده. و همه اون حرفا و خاطره های بدی که از درد و دل با یه آدم نصیبش شده تبدیل به تاریکی وجودش بشه.
وقتی یکی بهت پناه میاره و با حجم زیادی از پیام تو پیویت مواجه میشی یعنی طرف فقط دلش میخواسته یکی بشنوه حرفاشو لازم نیست با نظر مزخرفت که از اون عقل کوچیکت که هیچی از احساسات حالیش نیست، در میاد، حال طرفو بدتر کنی و پشیمونش کنی از حرف زدن و کاری کنی برای یک عمر لال بشه فقط برای دو جمله ای که یه روز از یه آدمِ اشتباهی شنید.
کاش تمام شود این بازی عشق و عقل
کاش تمام شود و بگذاری نوازش کند نگاه محبتآمیزت روح زخمیام را
کاش ملودی بودی و مینواختم من سروده هایی از جنس توجه های پنهان
کاش نقشونگار بودی و من میکشیدم طرحی از زیبایی دوماه کوچکت
کاش کتاب شعر بودی و میشدم تنها نگارِ نگارستانت
کاش این بازی تردید و انتظار پایان میافت و بار دگر آرام میگرفتم در آشیانه تسلیبخش دستانت و میچشیدم لذت مهربانی دیرین را
-نگار
تو را ماه تابان نامیدم
تو را درد ها و حرف ها نامیدم
تو را شقایقی در برکه تاریک وجودم
و تو را قایقی در اقیانوس تنهاییام نامیدم
تو را پاک ، تو را زخم ، تو را خندهای زیبا نامیدم
تو را آرشه ای که ویالن عشق مینواخت نامیدم
تو قهقهای بودی در ادبیات کوچکِ من، تو را آغاز هر بیت و شعر نامیدم
-نگار
صدا ..
داستانی از احساسات ناگفته
صدایی که آرامش را معنا کرد
صدایی که موسیقی مینواخت بر روح خسته و چه زیبا بود زیر و بم کلمات آغشته به زیباییاش
قسم به زمزمههای تار گیتار که میمیراند و زنده میکند عمق وجود هر بشری را که من ندیدم تا کنون عزیز تر از خوانندگان و نوازندگان زیباصدا
صدای او ظرافت را هدیه میکرد در کاغذ رنگی عشق و من آموختم نت هایی از رهایی و گم شدن
آری.. صدا میآراید جشن غم را در هیاهوی هنر آواز
-نگار