کاش تمام شود این بازی عشق و عقل
کاش تمام شود و بگذاری نوازش کند نگاه محبتآمیزت روح زخمیام را
کاش ملودی بودی و مینواختم من سروده هایی از جنس توجه های پنهان
کاش نقشونگار بودی و من میکشیدم طرحی از زیبایی دوماه کوچکت
کاش کتاب شعر بودی و میشدم تنها نگارِ نگارستانت
کاش این بازی تردید و انتظار پایان میافت و بار دگر آرام میگرفتم در آشیانه تسلیبخش دستانت و میچشیدم لذت مهربانی دیرین را
-نگار
تو را ماه تابان نامیدم
تو را درد ها و حرف ها نامیدم
تو را شقایقی در برکه تاریک وجودم
و تو را قایقی در اقیانوس تنهاییام نامیدم
تو را پاک ، تو را زخم ، تو را خندهای زیبا نامیدم
تو را آرشه ای که ویالن عشق مینواخت نامیدم
تو قهقهای بودی در ادبیات کوچکِ من، تو را آغاز هر بیت و شعر نامیدم
-نگار
صدا ..
داستانی از احساسات ناگفته
صدایی که آرامش را معنا کرد
صدایی که موسیقی مینواخت بر روح خسته و چه زیبا بود زیر و بم کلمات آغشته به زیباییاش
قسم به زمزمههای تار گیتار که میمیراند و زنده میکند عمق وجود هر بشری را که من ندیدم تا کنون عزیز تر از خوانندگان و نوازندگان زیباصدا
صدای او ظرافت را هدیه میکرد در کاغذ رنگی عشق و من آموختم نت هایی از رهایی و گم شدن
آری.. صدا میآراید جشن غم را در هیاهوی هنر آواز
-نگار