از چشم افتادن یه اتفاق تدریجیه به نظرم
اینطوریه که دیگه بود و نبود طرف فرقی نداره
کلا نمیبینیش
اهمیت خاصی نداره
حس خاصی نداری بهش دیگه
دیگه با حرف زدن باهاش تپش قلبت نمیره بالا
دیگه با دیدنش ذوق نمیکنی
و یه غم بزرگ و کوهی از ناشناخته ها پشت همه ایناست
با دیدنش یاد تموم خاطرات کوچیک و بزرگ که یه روزی با ارزش ترین زندگیت بودن میوفتی، ولی دیگه حاضر نیستی حتی فکر برگشتن بکنی ؛ از تنفر، از انزجار، از ناراحتی
دوست داری همه حرف هات و حسات و خاطراتت مثل یه راز بمونن تو قلبت و رفتار خنثیت همه چیزو درست پیش ببره.
هدایت شده از تو یهروز دیگه
اگر روزی نبودم
مرا بین صفحه های کتاب، در جمله
هایی که بر زیرش خط کشیده بودم پیدا کن.
مرا بین کلمات پیدا کن.. مرا در دنیایی
دیگر پیدا کن
میدونید دوری دلیلای زیادی داره
میتونه یه ضربه عمیق باشه که تورو بخاطر ترس از گرفتن اون حس بدِ دوباره دور میکنه از اون آدم
میتونه بخاطر ترس از قضاوت یا تمسخر یا نظر دیگران باشه اینکه اون طرف پیش شما احساس امنیت نکرده چون هربار که از یه موضوعی یا حالا کلا هر چیزی حرف زده، ازتون حس خوبی نگرفته یا شنیده نشده یا مورد احترام و ارزش واقع نشده
نزارید آدما ازتون این حسو بگیرن سعی کنید آدمای امنی باشید یکم خودخواه بودن خوبه ولی در این حد که یه آدمیو از خودتون به مدت یه عمر دور کنید چون یه روزی تو یه ساعتی دقیقه ای ثانیه ای فقط با یه جمله ازتون عمیق ترین آسیبو دیده، واقعا چیز خوبی نیست. هیچوقت نمیتونید جبران کنید اون اضطرابی که طرف تو حضور شما میگیره و ترس از حرف زدن درباره خودش پیدا میکنه. نزارید از چشم آدما بیوفتید
کسی که از چشم افتاد دیگه هیچوقت مثل قبل نمیشه