"در نهایت آنها برده ی تاریکی بودند... رنگ روحشان را در ازای گرفتن قدرت به او میفروختند، سیاهی همانند یک مرکز مغناطیسی روح بود که از روشنی روحشان تغذیه میکرد و در ازا رنگ تیره ی خود را همچو سایه ای بر زندگی ان ها پهن میکرد و آنهارا نیز همرنگ خود میکرد، و در نهایت با گذر زمان نیز بیشتر و بیشتر قدرت میگیرفتند و سنگین تر میشدند همراه با روحی سیاه...!"
عالی:)))
مرسی که برامون مینویسی گل دختر
بغض راه گلویش را بسته بود.
شاید باید آرام میگرفت در این آشوب احساسات ناشناختهاش. شاید باید میرفت و غرق میشد در دریای ذهن خویش و ماهی های قرمزش جلایی میشدند بر زخم های روحش. شاید شروعی لازم بود برای پایان ترانه محزون و شاید پیانیست وجودش باید ملودی نو میساخت تا افکار مزاحم گم شود در لابهلای کلید های پیانو . شاید انسانی لازم بود تا جرعهای همدردی و شنیده شدن و فهمیده شدن بشورد و ببرد بغض هایی از جنس درد ، رهایی ، تلخی ، نادیده گرفته شدن...
-نگار
دیشب به سیلِ اشک رَهِ خواب میزدم
نقشی به یادِ خَطِّ تو بر آب میزدم
ابرویِ یار در نظر و خرقه سوخته
جامی به یادِ گوشهٔ محراب میزدم
«حافظ»