بغض راه گلویش را بسته بود.
شاید باید آرام میگرفت در این آشوب احساسات ناشناختهاش. شاید باید میرفت و غرق میشد در دریای ذهن خویش و ماهی های قرمزش جلایی میشدند بر زخم های روحش. شاید شروعی لازم بود برای پایان ترانه محزون و شاید پیانیست وجودش باید ملودی نو میساخت تا افکار مزاحم گم شود در لابهلای کلید های پیانو . شاید انسانی لازم بود تا جرعهای همدردی و شنیده شدن و فهمیده شدن بشورد و ببرد بغض هایی از جنس درد ، رهایی ، تلخی ، نادیده گرفته شدن...
-نگار
دیشب به سیلِ اشک رَهِ خواب میزدم
نقشی به یادِ خَطِّ تو بر آب میزدم
ابرویِ یار در نظر و خرقه سوخته
جامی به یادِ گوشهٔ محراب میزدم
«حافظ»