بغض راه گلویش را بسته بود.
شاید باید آرام میگرفت در این آشوب احساسات ناشناختهاش. شاید باید میرفت و غرق میشد در دریای ذهن خویش و ماهی های قرمزش جلایی میشدند بر زخم های روحش. شاید شروعی لازم بود برای پایان ترانه محزون و شاید پیانیست وجودش باید ملودی نو میساخت تا افکار مزاحم گم شود در لابهلای کلید های پیانو . شاید انسانی لازم بود تا جرعهای همدردی و شنیده شدن و فهمیده شدن بشورد و ببرد بغض هایی از جنس درد ، رهایی ، تلخی ، نادیده گرفته شدن...
-نگار
دیشب به سیلِ اشک رَهِ خواب میزدم
نقشی به یادِ خَطِّ تو بر آب میزدم
ابرویِ یار در نظر و خرقه سوخته
جامی به یادِ گوشهٔ محراب میزدم
«حافظ»
هدایت شده از من بی او🖤🙂
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"هیچکس نفهمید تا چه حد ساکت شدم...
هیچکس نفهمید چطور از آدما فاصله گرفتم...
هیچکس نفهمید چطور از آدم ها زده شدم...
هیچکس نفهمید چه شبهایی رو تا صبح فقط برای اینکه صدای گریه هام بلند نشه خفه خون گرفتم...
هیچکس نفهمید از شدت بغض هایی که قورتشون میدادم چقدر درحال خفه شدن بودم...
هیچکس نفهمید چه روز هایی رو از ترس و با حرف های خانوادم به شب رسوندم...
هیچکس نفهمید و من هم هیچ تلاشی برای گفتنشون نکردم!"
«نمیدونمکی»