"هیچکس نفهمید تا چه حد ساکت شدم...
هیچکس نفهمید چطور از آدما فاصله گرفتم...
هیچکس نفهمید چطور از آدم ها زده شدم...
هیچکس نفهمید چه شبهایی رو تا صبح فقط برای اینکه صدای گریه هام بلند نشه خفه خون گرفتم...
هیچکس نفهمید از شدت بغض هایی که قورتشون میدادم چقدر درحال خفه شدن بودم...
هیچکس نفهمید چه روز هایی رو از ترس و با حرف های خانوادم به شب رسوندم...
هیچکس نفهمید و من هم هیچ تلاشی برای گفتنشون نکردم!"
«نمیدونمکی»
و گناه ما این بود ك عشق اولشان نبودیم ؛
برای همین چشمهایمان به نظر زیبا نمی آمد و
بدخلقیهایمان روی چشم های کسی جانداشت
برایبودن و ماندنمانزمین را بهآسمان ندوختند
و هیچکاریبرای ثابتکردندوستداشتنهایشان
انجام ندادند . .
تار موهایمانقافیهیشعر و غزلنشد و صدایمان
تسکینِ درد هایشان .
ما عشق اول نبودیم ؛ وگرنه برایدیدنمان لحظه
شماری میکردند و برای لمسِآغوشمان پیشقدم
میشدند . .
تنها نمیماندیم ، یادِ یکنفر خودمان را از یادمان
نمیبرد ،
بغض قورتنمیدادیم ، اشکهایمان دیده میشد
دوستتدارمهایمانبهگوششانمیرسیدوسهممان
میشد خواسته شدن : )!.