از چشم افتادن یه اتفاق تدریجیه به نظرم
اینطوریه که دیگه بود و نبود طرف فرقی نداره
کلا نمیبینیش
اهمیت خاصی نداره
حس خاصی نداری بهش دیگه
دیگه با حرف زدن باهاش تپش قلبت نمیره بالا
دیگه با دیدنش ذوق نمیکنی
و یه غم بزرگ و کوهی از ناشناخته ها پشت همه ایناست
با دیدنش یاد تموم خاطرات کوچیک و بزرگ که یه روزی با ارزش ترین زندگیت بودن میوفتی، ولی دیگه حاضر نیستی حتی فکر برگشتن بکنی ؛ از تنفر، از انزجار، از ناراحتی
دوست داری همه حرف هات و حسات و خاطراتت مثل یه راز بمونن تو قلبت و رفتار خنثیت همه چیزو درست پیش ببره.
هدایت شده از تو یهروز دیگه
اگر روزی نبودم
مرا بین صفحه های کتاب، در جمله
هایی که بر زیرش خط کشیده بودم پیدا کن.
مرا بین کلمات پیدا کن.. مرا در دنیایی
دیگر پیدا کن